پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
یک پست شاعرانه تقدیم به بلاگ اسکای....

من رفتم... اسباب کشی کردم به http://piaderou.blogfa.com/ .

بسکه این بلاگ اسکای من را زجر داد. یک روز سر خود هک می شود. دیگر روز من را به عنوان نویسنده محترم این وبلاگ قبول نمی کند. بعد ناگهان قبول می کند. بعد باز نمی کند. امروز به این نتیجه رسیده که ۲۰ اردیبهشت بعد از ۲۷ اردیبهشت رخ داده است. هرچه من تقویم می آورم و استناد می کنم . سوت می زند. اینجور شد که من رفتم یک جای دیگر. دیگر جا هم مفت است. شیک هم نیست. هرچه را می توانستم ببرم بردم. سعی می کنم نظرات را هم ببرم.

با من بیا ...... در آرزوی دیدار شما در http://piaderou.blogfa.com/.

دختری دلشکسته.


چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1385
آگاخان

 

دیروز که رفته بودم خرید دم فروشگاه جاینت (Giant) یاد مادربزرگم افتادم. شاید بخاطر همه پیرزنهایی بود که موهایشان سفید بود. در خانواده مادری از همه آذری تر بود. لهجه غلیظی داشت. همه " ق"  ها را " گ " تلفظ می کرد. جالب است که او از همه بیشتر نمونه آمریکایی دارد با اینکه از همه کمتر تلاش کرد. اینجا همه زنهای همسن او ٬موهایشان مدل موهای او است و کفشهایشان. این کفشها . سفید یا کرم یا طوسی روشنُ٬ با بند یا بی بند خیلی مرا یاد او می اندازند. برای نسل خودش زیادی عصیانگر بود. فکر کنم همین شد که زود مرد. پنجاه سالش که شد ٬ دیگر موهایش را رنگ نکرد. موهایش کم کم یکدست سفید شدند. آنها را کوتاه می کرد و بین مو ها را های لایت (‌لو لایت !! )‌ خاکستری می کرد. صاحب سبک بود. نماز نمی خواند. تا آخر هم دین به خرجش نرفت و من نفهمیدم چطور زنی با سه نسل فاصله از من ٬ که کتابخوان هم نبوده ٬ که پدرش مذهبی و مادر و خواهرهایش چادری بوده اند ٬ جرات کرد به این صراحت کار خودش را بکند. می گفت همیشه می دانستم آقا خان می رود. پدر بزرگم را می گفت. همه سعیش را کرد که او نرود ولی او رفت. مادربزرگ خودش کار کرده بود. زن عجیبی بود با دسترنج کارش ( تولیدی پوشاک بچه داشت )‌ چند مغازه خریده بود. در خیابان شانزه لیزه . منظورش همین امیر اکرم خودمان است. عاشق این بود که یک زن پیشرو باشد. حتمن اگر سواد درست و حسابی داشت یک انجمنی چیزی عضو می شد. تا آخر حاضر نشد مانتو شکل همه بپوشد. تابستانها می رفت پارچه نخی گلدار و طرح دار (‌ مثل پارچه چادر نماز )‌می گرفت و از آن مانتو می دوخت. مادرم می گفت :‌مانتو های من در آوردی مامان. مادربزرگ همان من در آوردی ها را می پوشید. می گفت به جوانها گیر می دهند ٬به من ببینم کی گیر خواهد داد . (‌البته این ها را به آذری می گفت ). می گفت من افسردگی دارم و رنگ تیره افسرده ترم می کند.

افسردگی داشت. از دوازده سالگی که روسها وارد تبریز شده بودند. از همان موقع که فهمیده بود که دختر چهارم یک خانواده معمولی است که دلشان شدیدن پسر می خواسته . وقتی او بدنیا آمده ٬ خیلی خورده تو ذوق پدر و مادرش. خودش بزرگ شده است. دیگر لباسی برایش نخریده اند. هرچه بوده لباس خواهرهای بزرگتر بوده است. او ناخواسته به دنیا آمده است . مدرسه نرفته چون روسها در شهر بوده اند. در پانزده سالگی عاشق آقاخان ٬ پسر فرح السلطنه شده است. غلط زیادی! خدا عالم است که چقدر چشم سفیدی کرده تا زن آقا خان بیست ساله شده. آقا خان همه عمر منتظر بود که یک روز در بزنند و بگویند :‌بیا مرگ ما تیمسار بشو! ولی در نزدند. مادربزرگ شروع کرده به کار. حسادتش عامل پیشرفتش بود. دوست نداشت آنطور بماند. دوست داشت بیاید تهران. آمد. دوست داشت در امیریه خانه بخرد. خرید. بعد دوست داشت برود یوسف آباد. رفت. هفت ساله بودم که مادربزرگ عشق کارخانه داشتن بود. از کلمه کارخانه دار مور مورش می شد. کار کرد . هر چه داشت و نداشت فروخت و کارخانه خرید. در شهریار. آقا خان همه این روزها روبدوشامبر سیلک می پوشید و در استکان پایه نقره چای می خورد. آقا خان هم برای مادر بزرگ حکم وسایل خانه را داشت. شیک بود. عتیقه بود. به کلاس خانه می آمد. راننده شیکی بود. در زندگی مشترک تقسیم کار شده بود. همه چیز را مادر بزرگ تامین می کرد. آقاخان اصالت را می آورد.

خانه را هم عوض کرد. رفت سلطنت آباد. اسم جدید هم حاضر نبود یاد بگیرد. پاسداران از نظرش دهن پر کن نبود. آشپزی بدی داشت. آقا خان رفت. آقا خان دلش می خواست مردی کند. در خانه مادر بزرگ نمی شد. کار سختی بود. آقا خان که رفت افسردگیش بدتر شد. شاید عاشق آقاخان بود. شاید هم حرصش در آمد. شاید هم ربطی به آقاخان نداشت و قرار بود بعد از یائسگی اینطور بشود. سه بار سکته کرد. هربار زنده شد. خودش را دایم فیزیوتراپی می کرد. دوست نداشت زمین گیر بشود. هفده سال بعد از رفتن آقا خان زندگی کرد. وقتی می مرد خیلی لاغر بود. چهل کیلو. چند ماه آخر مرا یادش نیامد. ولی من او را یادم است!


چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385
غیبت های واگویه ای (‌Monologue Gossip )

 

۱. شش ماه نیست که آمده است آمریکا. مثل قنسول انگلیس در ایران در سریال امیر کبیر فارسی حرف می زند. " من برای شما احترام را قایل خواهم کرد" . در فیلم ها دیده است که کسانی که انگلیسی شان خوب است (‌انگلیسی زبان هستند ) ٬ فارسی شان خراب است. فکر می کند این گزاره عکسش هم صدق می کند. گند زده است به فارسیش شاید که موثر افتد و انگلیسیش بلبل گون بشود. به من می گوید " من خیلی تو را میس کرد " !

۲ . لیوان چای دستم است. تلفن بین چانه و شانه ام است. چای می خورم. لیوان را روی میز می گذارم و شروع به سوهان کشیدن می کنم. آنطرف خط کسی از بی وفایی جنس ذکور می نالد. آنطرف خط کسی برای من می گوید که هزاران هزار خواستگار دارد. به آینه نگاه می کنم. اگر یک حوله به سرم پیچیده بود یا یک شال روی روسری روی سرم انداخته بودم٬ عین فیلم ها می شدم. او گریه می کند. به لیوان چای می گویم: " جان خودش.. سر دوماه عاشق شده.. عمرن .. پول عزیزم.. پول.. لیوان جان .. کیسه دوخته.. " به خودش نمی گویم. از این تصویر شکل سریالهای تلویزیون خوشم می آید. صدایم را توی گوشی زیر تر می کنم و می گویم :‌" بمیرم.. من درکت می کنم .. من حتمن بهش می گم " روی شین تاکیید می کنم. فرشتگان روی یک صندلی در اسفل السافرین یک کارت Reserve  می گذارند.  

۳. امروز روز شتره است . شتره به کسر شین و ت و ر یعنی بطالت. یعنی اینکه تمام روز کتاب دون کامیلیو بخوانی. پارچ پارچ چایی بنوشی. به مردگان ذهنت ایمیل بزنی و بگویی " من واقعن تو را میس کرد ". وبلاگت را با حرفهایی که هیچوقت نمی نویسی بروز کنی. عکس نگاه کنی. در خیابان راه بروی و آهنگ گوش بدهی و مانند یک احمق خوشبخت به مردم لبخند بزنی . بعد از ظهر هم بروی کافه یک دنیا One wolrd Cafe  و قهوه بخوری و جو زده بشوی. آیا این کلمه واقعا وجود دارد؟ در ادبیات من که بشدت وجود دارد و کاربرد هم دارد.

۴. داستان بلند تقریبن تمام شد. خودم دوستش دارم. حتی بعضی از شبها قبل از خواب می خوانمش. عجب! همه اش را اینجا نخواهم گذاشت. ولی چند قسمت از وسط و آخرش را می گذارم. کلاس تایپ نصرت میروم. دوره که تمام شد ٬ تایپم هم خوب شد ٬ همه اش را می گذارم. من هلاک این آنونس دادن های خودم شدم.

۵. همین!

 

 


جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1385
بفرمایید آقای ر.ق  یا قبیله ای بنام سی د (‌به کسر) را دیوا

 

 

(۲)

 

قبیله سی د (‌به کسر) را دیوا در شمال غربی گینه در نزدیکی شهر بوکه (Boké) زندگی می کنند. رییس قبیله سی گوا تو ویت سینیور در دانشگاه کیپ تاون درس خوانده است. سی گوا تو ویت سینیور مطالعات گسترده ای در زمینه تلاش بی وقفه بشریت - دانشمندان - برای کشف دارو های ضد بیماری و افزایش دهنده طول عمرانسان داشته است . در دانشگاه درسهای زیادی تدریس می شده اند که مفصلن در مورد ازدیاد بی رویه جمعیت و عواقب آن می نالیدند. بیکاری ٬ محدود بودن منابع ٬ بالا رفتن آمار جرم٬ جنگ و هزار درد دیگر که اگر اکثر آدمها ٬ مثل آدم می مردند٬ شاید اینجور نمی شد. پدرش - سوا تو وینتا - دوست داشت که او مرد فهمیده ای باشد یا حداقل مثل اجدادشان آدم خوار - کانیبالیست -  نباشد.

 (یک توضیح کوتاه در مورد اجداد :‌بعد از حکم ملکه اسپانیا در مورد مبارزه با کانیبالیسم ٬مخصوصن در بین انسانها٬ اجداد سوا تو وینتا حسابی به درد سر افتادند. ملکه ایزابلا دستور داد  هرکس را که آدم بخورد بکشند. روش بسیارلطیفی بود برای مبارزه با یک کار غیر لطیف. به هر حال اجداد آدمخوار حسابی از عملکرد خودشان شرمنده شدند و سعی کردند که رفتار مناسب تری داشته باشند. )

پدر سی گوا تو ویت سینیور همیشه دوست داشت پسرش کفش بپوشد. هر وقت گرسنه شد  دنبال غذا نرود ٬ بلکه همیشه  دنبال غذا برود و مرتب غذا را انبار کند و حسابی چاق بشود  و حداقل دو بچه فهمیده داشته باشد. او می خواست سیر تکاملی بشری ( Evolution) را در سه نسل با زور بچپاند. از جد آدمخوار با دماغ سوراخ شده تا یک جنتلمن رنگیین پوست با کراوات زرد.

سی گوا تو ویت سینیور در سفرش به پکن پاک دیوانه شد. چرا ملتی که از زور بی غذایی هر چیزی - از خزه تا کرم - را می خورند ٬ همدیگر را نمی خورند ! ؟ روش بهتری است. از یک طرف این همه آدم در خیابان نمی لولند و از طرف دیگر هم آدم گرسنه نمی ماند. فکرش را بکن . منبع غذایی در خیابان راه می رود. یک یخچال یا یک گاوداری بزرگ. خیلی فکر کرد. احتمالن اگر شما این روز ها ٬ سی گوا تو ویت سینیور را در یک مهمانی کوچک قبیله ای در حال رقص سنتی ببینید ٬ نخواهید فهمید که او چقدر فکر کرده است. او به این فکر کرده است که باید به کمک کره زمین بشتابد. فهمیده است که انسان شدیدن در برابر حیوانات دیگر مصونیت پیدا کرده است . دیگر هیچ شکارچی طبیعی ندارد و شوخی شوخی از هرم غذایی خارج شده است. زنده باد تفنگ ! سالی یکبار یکنفر را خرسی یا شیری می خورد. معمولن هم اتفاق به این سادگی ها نیست. انسان زبان بسته و عاشق طبیعت می خواسته است که توله خرس را با چیبس پنیری تغذیه کند - زن انسان مظلوم هم چلیک چلیک عکس می گرفته - که مادر خرس ناراحت شده و زده دمار از روزگار انسان مهربان در آورده است. البته حتمن ظرف سه روز خرس مادربه جرم هاری بوسیله جنگل بانان غیور کشته شده است و الان در موزه اوهایو -بصورت خشک شده  -به بازدیدکنندگان تبیلغ چیبس پنیر نشان می دهد. همین انسان مهربان  در برابر بیماری با دارو و در برابر بلایای طبیعی با بتون مصونیت پیدا کرده است. همینطور می شود که میانگین طول عمر انسان روز بروز بالاتر می رود و جمعیتش هم مرتب بیشتر می شود. و بوم!

 

روزی سی گوا تو ویت سینیور در حیاط دانشگاه با دو دست آمریکایی و فرانسوی اش نشسته بود تا تکالیف دانشگاهیشان را بنویسند. تکلیف یک مقاله تحقیقی بود در مورد جنگهای قرن بیست و بیست و یک  که محدود شده بود به جنگهای روی کره زمین . خیلی جنگ بود.  جنگ جهانی دوم ٬ ویتنام ٬ جنگ جهانی اول ٬ دومین جنگ ژاپن و چین  ٬ دومین جنگ کنگو و برو تا آخر. پر از رقمهای دهن پر کن در مورد کشته ها. شصت و دو میلیون ٬ دو میلیون و سیصد ٬ پانزده میلیون ٬ بیست میلیون ٬سه میلیون و هشتصد و برو تا آخر. دختر فرانسوی حسابی احساساتی شد. گفت :‌چقدر انسان رذل و احمق است. آخر چرا جنگ ؟ ‌موقع گفتن این جمله تکراری اشکی هم گوشه چشمش برق زد. پسر آمریکایی در حالی که سعی می کرد نوک خودکارش را که موم زرد گوش به آن چسبیده بود ٬با  شلوار جینش پاک کند ٬ گفت :‌" امیلی ٬ اگر همین جنگهای تخمی نبود ٬ الان انقدر آدم کره زمین را برداشته بود که مجبور بودیم همدیگر را بخوریم . "

  سی گوا تو ویت سینیور به این جمله فکر کرد. همزمان به جمله " پیشگیری بهتر از درمان هست " ٬ هم فکر کرد که روی قوطی کاندوم اهدایی از طرف سازمان مبارزه با اچ.آی.وی ٬نوشته شده بود. یک جنگ سادۀ خودمانی  کلی دلار هزینه دارد. آلودگی هوا و زمین هم دارد. کلی هم آشغال غیر قابل بازیافت تولید می کند. از همه مهمتر اینکه ٬مرده های جنگ آنجور که دلشان می خواسته است ٬ نمرده اند. بعضی از آنها حتی زندگی درست و حسابی هم نکرده اند. پسر بچه هفت ساله مرده چیزی از زندگی نمی داند. در قبیله اجدادی سی گوا تو ویت سینیور رسم بر این است که آدمها را فردای سالروز تولد چهل سالگیشان - اگر خودشان بدلیل دیگری نمرده بودند - می خورند. خیلی آرام و بی سر و صدا. انسان چهل ساله آنقدر فهمیده است که بفهمد وقت رفتن است. خودش را خوب می شورد. در صورت لزوم موهای زاید را هم می تراشد. یک معجون خوشمزه با طعم زعفران و عسل می نوشد. این معجون او را بیهوش می کند. سپس یک نفر آرام خرخره اش را فشار می دهد. بدون اینکه خیلی دست و پا بزند و یا حتی چشمهایش را باز کند. چند بار مثل ماهی دهنش را باز و بسته می کند و خداحافظ شما ! به همین سادگی ! همه تلاشی که فرد برای مبارزه با مرگ می کند ٬ موقعی است که می خواهد بر اثر داروی بیهوشی خوابش نبرد. او می داند وقتی خوابید همه چیز تمام است. او می رقصد . بالا و پایین می پرد. حرف می زند. و تا آنجا که می تواند از دقایق آخر لذت می برد. دیگران هم به او کمک می کنند. طبل می زنند. آواز می خوانند. ولی او به هر حال می خوابد. این روش از نظر سی گوا تو ویت سینیور خیلی بهتر از جنگ یا هر کوفت و زهر مار دیگر است. او این روش را برای مجلس کشورش بعنوان یک طرح مطرح خواهد کرد. در اوج ناباوری و مخالفت مجامع بشر دوست بین المللی طرح تصویب خواهد شد.

 

(۳)

 

 


پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1385
قسمتی از یک داستان بلند بنام  :

 

 بفرمایید آقای ر.ق  یا قبیله ای بنام سی د (‌به کسر) را دیوا

 

(۱)

 مرد داستان من گریه می کند. بنا بر توصیه ر.ق مرد داستان باید اسم داشته باشد  تا تبدیل به یک شخصیت بشود. مرد را امین درودیان می نامم. ر.ق گفته است باید راجع به شخصیتهایم بیشتر حرف بزنم تا از مرز نمایشنامه به داستان بگذرم. امین سی و دوساله است. قد متوسط و  چند سالی می شود که پیشانیش بلند و بلند تر می شود. جلوی موها مثل یک هفت مانده و کناره مانند دو هشت عقب نشینی می کنند. امین مهندس مکانیک است و دو سال است که به این شهر سرد آمده است . ر.ق در مورد مکان و زمان هم حساسیتهای خودش را دارد. تورنتو. امین در تقاطع خیابان یونگ و بالیول زندگی می کند. من - که نویسنده این داستان هستم - کسی را در تورنتو نمی شناسم که در تقاطع یانگ و یک جای دیگر زندگی نکند. زن امین ٬ نسیم  بیست و نه ساله است. او باسن بسیار بزرگی دارد که اصلن قشنگ نیست. من از آن دسته نویسنده ها نیستم که به قیافه و هیکل شخصیت هایم کاری داشته باشم . برای من واقعن مهم نیست. من این را نوشتم چون برای نسیم مهم است. نسیم رضوی فکر می کند که همه آدمها به باسن او فکر می کنند. این را شما نخواهید فهمید ولی من می دانم. چون من نسیم را خلق کرده ام. اگر کسی به نسیم آدامس بدون قند تعارف کند ٬ نسیم آن را اشاره  غیر مستقیم به باسنش و توهین مستقیم به خودش می داند.

تورنتو شهر سردی است. هر جانور خونگرمی این را می فهمد. گاهی اولین برف در ماه اکتبر روی زمین می نشیند و آخرین برف اواخر آپریل گورش را گم می کند. امین به دوستش می گوید :‌ نورت یورک خیلی جای بی خودی است. پر از ایرانی جواد است. دوستش هم تایید می کند. دوست امین ٬ رضا ساکن یانگ و دیویس ویل است. یک کوچه بالاتر  از خانه امین. آقای ر.ق می دانم که دارم زیاده روی می کنم. گندش را در می آورم. ولی من اعتقادات خودم را دارم . یا رومی روم ٬ یا زنگی زنگ. آدمها یا بی سر و صدا ٬ بی نام و بی شکل در قصه های من می آیند و می روند یا اینجور فیها خالدونشان را وسط می کشم.

داستان از گریه امین شروع نمی شود. داستان از اینجا شروع می شود که نسیم در یک عصر بسیار سرد ٬ خانه را ترک می کند و برای همیشه به خانه رضا می رود. من همه قصه را اولش می گویم که اگر برایت جالب نیست بروی دنبال یک کار مهمتر . امین کاغذ زرد روی یخچال را می خواند. امین من برای همیشه رفتم. می دانی که کجا . خسته شدم . فکر می کنم نامه های قهر زنها خیلی کلیشه ای شده است. باید یک فکر اساسی برای نامه های قهر بکنیم. امین پوتینهایش را می پوشد. شال گردن. کت. دستکش. می رود چند خیابان بالاتر. شراب می خرد. کمی فروشگاه را می گردد. بر می گردد خانه. لباسهایش را در می آورد ٬ بطری را باز می کند. و حالا چشمهایش نمناک می شوند. نسیم و رضا در یک کیلومتری امین ٬ روی کاناپه دراز کشیده اند. رضا کمی تکان می خورد.

 نسیم می پرسد :‌راحتی؟

رضا :‌آره..

نسیم به باسنش فکر می کند و کمی هم به امین. حس می کند هیچ چیز عوض نخواهد شد. ولی اینطور نیست. نسیم یک سال دیگر در یک کار داوطلبانه در گینه بوسیله یک قبیله آدمخوار بنام سی د (‌به کسر) را دیوا ربوده خواهد شد. قبیله سی د (‌به کسر) را دیوا خیلی چربی زن  و گوشت کف دست مرد را دوست دارند. این دو در قبیله غذاهای اشرافی محسوب می شوند. آنها همه زنان چربی ساز قبیله خود را خورده اند و بر اثر فلسفه انتخاب اصلح در طبیعت (Natural Selection)‌ همه زنها های قبیله نی قلیونی شده اند. آنها نسیم را برای اصلاح نژاد نگاه می دارند و او را نمی خوردند.  نسیم با رییس قبیله - سی گوا تو ویت جونیور  که آخرین بازمانده مردانی است که کف دستشان گوشت دارد-  ازدواج خواهد کرد. و دوازده بچه خواهند داشت. 

همه قصه به همین سادگی و مزخرفی است. مساله داستان ابدن خیانت و این حرفها نیست. مساله باسن نسیم است که راوبط او را با آدمها تعیین می کند. در مورد رضا و امین خیلی نخواهم نوشت. من مرد نیستم و معمولن با شخصیتهای مرد داستانهایم خیلی همزاد پنداری ندارم. آنها را در حد تیپ نگاه خواهم داشت. ولی نسیم را نه.  نسیم لیسانس زبان انگلیسی دارد. در یک فروشگاه خیلی بزرگ بنام بی (‌به کسر ب)‌کار می کند. فروشنده قسمت لوازم خانگی است. از چهارده سالگی کناره های باسنش رشد کرده است. کمرش باریک است. کم کم از پشت به حجم باسن اضافه شده است. باسن حتی پایینتر آمده و حتی روی رانها هم رخته کرده است. او از هفده سالگی کناره های باسنش را روزی چهل دفعه به دیوار کوبیده است. امین یکبار گفته است :‌ دامن بیشتر از شلوار به تو می آید. نسیم فکر می کند اگر بجای باسن ٬ شکم داشت حداقل می توانست گاهی نفسش را حبس کند و شکمش را کوچک کند. ولی باسن اصلن قابل کنترل نیست. تلویزیون ٬ رادیو و مجلات مرتب از لاغری ٬ داروی لاغری ٬ دستگاه لاغری قسطی ٬ کلینیک لاغری ٬ دوقلو های لاغر و هنرپیشه های چهل کیلویی حرف می زنند.

 

(۲)

 

 


جمعه 25 فروردین ماه سال 1385
موقعیتی غیر داستانی برای ساکن آپارتمان ۱۱۱۲

 

همسایه دست راستی من - خانم وایتمن - از صدای ویلون همسایه دست چپی من - کریس - متنفر است. وقتی کریس ساز می زند. خانم وایتمن با عصایش به دیوار اتاق من می زند. کریس چیزی از این جریان نمی داند. صدای عصا به خانه او نمی رسد.

در آسانسور را نگاه می دارم که خانم وایتمن سوار شود. در آسانسور دور می زند تا واکرش روبروی در باشد.

می گویم :‌ لابی ؟

 می گوید :‌اوهوم.

می گویم : این من نیستم که ویولن می زنم.

 می گوید : می دانم.

 می گویم : کریس است. همسایه کناری من. شماره ۱۱۱۱

می گوید :‌می دانم. تو هم کم سر و صدا نمی کنی!

می گویم :‌معذرت می خواهم. بیشتر سعی خواهم کرد که مزاحم شما نشوم.

می گوید :‌ولی آن پسر واقعن مزخرف می زند.

می گویم :‌بهتر نیست به خودش بگویید. شاید برود در سالن پایین تمرین کند.

چیزی نمی گوید. آسانسور می ایستد. آرام بیرون می رود.

 

کیسه های خرید را کنار در آپارتمانم روی زمین می گذارم. در کیفم دنبال کلید می گردم. کریس در صندوق پستی را می بندد. سلام می کنم.

کریس :‌سلام

من: چه هوای خوبی است امروز.

کریس : اوهوم.. کوپن خمیر دندان و خوشبو کننده زیر بغل. تو نمی خواهی ؟‌

من : نه . برای من هم گذاشته اند.

کریس :‌خوبه ..

من : خانم وایتمن.. آپارتمان ۱۱۱۳ وقتی تو تمرین می کنی ٬ خیلی عصبانی می شود. با عصا می کوبد به دیوار من.

کریس : درک. گور پدرش. مگر آن پتیاره گوشش هنوز می شنود.

من :‌حتمن. چون تا آرشه را می کشی .. شروع می کند به دیوار خانه من زدن.

کریس :‌خدا را شکر. من که چیزی نمی شنوم. وقتی ساز می زنم پاک کر می شوم. فقط صدای سازم را می شنوم.

من : خوش به حالت.

کریس : ‌البته وقتی نمی زنم٬ خوب می شنوم. تو هم کم سر و صدا نمی کنی !

من :‌ معذرت می خواهم. سعی می کنم ساکت تر باشم.

کریس : ‌کوپن خوشبو کننده زیر بغل خواستی به من بگو.

لبخند می زنم  و در آپارتمان ۱۱۱۲ را باز می کنم.

 

 

 


پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1385
امروز به چه چیزهای مهمی فکر می کنم!

 

۱.از موش زیاد حرف زده ام. یک مثنوی هم داستان راجع به موش نوشته ام. مگر نه اینکه باید از دغدغه های ذهنی ام بنویسم. موش بر همه دغدغه های من غلبه کرده است.  پنج سانتیمتر ( دو اینچ ) است ( البته بدون احتساب دم) . خیلی رفتار غیر معقولی دارد. تصویر خودش را در کتری نگاه می کند و پوست پیاز می خورد. حس می کنم از دفعه اول که دیدمش چاقتر شده است. بخاطر آنهمه ته مانده کیک شکلاتی بود که ریخته بود کف فر. موقعی که می خواهم بروم به آشپزخانه در می زنم. تا اگر دارد عکس خودش را در کتری استیل نگاه می کند در برود. وقتی در آشپزخانه هستم مرتب آواز می خوانم یا در های کابینت ها را به هم می زنم ، تا فکر نکند من رفته ام و بیرون بیاید. آقای هیونگ برایش تله گذاشت. دو تا تله فنری با طعم کره بادام زمینی. روی تله کلی راجع به مزایای این نوع تله و روشهای استفاده اش نوشته اند. تله مثل گیوتین است. گردن موش را می زند. نه آنقدر که قطع شود. آنقدر که موش بمیرد و من عذاب وجدان بگیرم و روی کابینت پر شود از خون موش. چرا من این همه به موش فکر می کنم؟

۲. اولین تابستان است که قرار نیست ایران بروم. قرار نیست ببینمشان. مثل یک معتاد در حال ترک همه جایم درد می کند. همین.

۳. کریستین معتقد است که داستانها و فیلمهای ایرانی خیلی افسردگی آور هستند. برایش توضیح می دهم معمولن فیلمهای به زبان انگلیسی ترجمه می شوند که هنری باشند فیلم هنری هم که چیک فلیک ( تازه این کلمه را یاد گرفته ام.. یعنی آبدو خیاری نه به این غلظت .. مثل آثار دختر پسری هالیوودی ) نمی شود. فلذا می شود طعم گیلاس. کتاب هم همینطور. کریستین می گوید : " آهان "

۴.علم بهتر است یا ثروت؟

۵. همسایه بغل دستی ترد میل خریده است. در خانه اش را نمی بندد که هر که رد می شود ببیند. روی ترد میل راه می رود و با تلفن همراه حرف می زند. پابرهنه. نذر کرده است ، لابد !

۶. آقای سخنران ایرانی - که موهایش را از ته زده بود و خیلی جوجه کباب و کوکا دوست داشت- در جلسه دانشگاه گفت که ایرانی ها دو دسته اند . یک دسته موافقند که آمریکا به ایران حمله کنند. یک دسته هم مخالفند. ابعاد و نسبت دو دسته را نسبت به هم مشخص نکرد. آخر این چه طرز حرف زدن است. شاید دسته موافق پنج درصد باشند، یا برعکس. من سریع به بغل دستی آمریکاییم گفتم ،من که مخالفم. دکترایش را قرار است اگر خدا بخواهد از سوربون بگیرد.  آدمها دو دسته اند. یا پنج انگشتی یا شش انگشتی! این چه طرز دسته بندی است؟!

۷. آقای پایک - سرایدار دانشکده ریاضی محض - حوصله ندارد. وقتی می بیند دانشجویان دور هم در اتاق مذاکره نشسته اند و حرف می زنند ، حرف غیر درسی. وارد می شود. صندلی ها را - از زیر جوانان دانشجوی دوره دکترا - جمع می کند. گوشه اتاق روی هم می چیند . چراغ را خاموش می کند و می رود. اگر کسی چرت بزند. در ها را به هم می کوبد. اتاق دانشجویانی را که دوست ندارد تمییز نمی کند. آقای پایک حکومت خودش را دارد.

 


   1      2      3      4      5      6      7      8    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 116776


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com