پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 شهریور ماه سال 1384
تعریف سلامتی

 

 

 در روزنامه ایران خواندم :

 

  اجبارى شدن آزمایش سلامت دختران اتهام است

به عقیده عبدالکریم پژومند مدرس دانشگاه و مشاور کمیسیون پژوهشى سازمان پزشکى قانونى، اجبارى شدن انجام آزمایش سلامت دختران قبل از ازدواج، در نظر گرفتن اصل اتهام است و اصل بر اتهام، تجاوز به حقوق انسانها است. در همین ارتباط فروزان عسگرى کارشناس پزشکى قانونى نیز عنوان کرده است: اگر آزمایش سلامت دختران شکل قانونى به خود بگیرد، نقض حقوق فردى است.

 

توضیحات : سلامت یعنی نداشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج.


بعد از خواندن این متن چند نکته به ذهنم رسید:


۱.من تا بحال فکر می کردم سلامتی (جسمی ٫ روحی ٫ اخلاقی و ... ) تعریفی بسیار عمیق و پیچیده دارد . فکر می کردم ٫برای تعیین اینکه کسی سلامت است کلی پزشک ٫ پرستار ٫ تجهیزات و ... لازم است. الان متوجه شدم که پاک در اشتباه بودم. سلامتی بسیار ساده تر از این حرفهاست که قرنهاست مغز متخصصین دنیا را مشغول به خود کرده است٫ و تشخیصش بسیار ساده است. حتی دلاک حمام هم می تواند .


۲. من به تمام خانم های تحصیل کرده هم وطن توصیه می کنم که سفت و سخت مواظب سلامتی خودشان باشند. ممکن است این طرح مثل خیلی طرحهای دیگر که مطمئن بودیم تصویب نمی شود ٫ تصویب شود. آنوقت است که حتی اگر آقای داماد و فامیلش اصلا در این وادی نباشند هم٫ عروس خانم باید به مراکز تایید سلامتی مراجعه کند. تصور کنید یک برگه به شما بدهند در آن نوشته باشد : خانم الف . الف  شما سالم نیستید یا سلامتی شما کمی آسیب دیده است . لابد زیرش هم می نویسند : " آقای داماد ما گفتیم دیگر خود دانی . "

۳.در حاشیه این مطلب من هم چند طرح به ذهنم رسید که می خواهم همینجا بیان کنم٫ که بعدا که قانونی شدند ٫ همه بدانند اول بار من بودم که آنها را مطرح کردم .

          الف : طرح نظارت بر طهارت صحیح شهروندان درمستراحهای عمومی .

          ب : برگذاری مراسم غسل دسته جمعی صبحهای جمعه در میداین
                اصلی شهر.

            ۴. خانم شیرین عبادی من با تمام احترم و ارزشی که برای زحمات شما در
                   راستای باز پس گیری حقوق زنان قائلم ٫ فکر می کنم :


                      
میان ماه شما و من٫ تا ماه گردون
                                                                  تفاوت از زمین تا آسمان است !!!





 
 

پی نوشت :‌کسی گفت.. منظورت از این جمله که به خانم عبادی نوشتی چه بود؟!
شاید منظورم را نرسانده باشم... خانم عبادی برای باز پس گیری حقوق زنان از قبیل  برابری برای شهادت دادن یا دیه یکسان تلاش می کنند. ولی ما می بینیم که قوانینی طرح می شوند که زنان را بسیار به عقبتر از آن چه که هستیم بر می گردانند... من فقط همدردی کردم...همین !!! 
 

 

 

 

 


چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1384
تکراری

    

         نمی دانم سر کدام خیابان ایستاده بودم که آمد. کاغذ سفید دستش بود. گفت که حامله است.
گفتم : از کی ؟
 کاغذ سفید را زمین انداخت و رفت.  کاغذ را بر داشتم . تند راه نمی رفت. دستش را گرفتم. دستمال سفید دستش بود.

گفتم : معذرت می خواهم. تو که بهتر می دانی او بخاطر بچه دار نشدنم از من جدا شد.

گفت که از دکتر پرسیده , دکتر گفته است که می شود. من و قبلی با هم سازگار نبودیم, مثل اسید ضعیف و باز ضعیف که بر هم اثر نمی کنند. و حالا او باز قوی بود. قبول کردم.

گفت : نگهش داریم, نه ؟

گفتم : باشه.

گفت : باید ازدواج کنیم, چون اینطوری درست نیست.

قبول کردم.


        مادرم گفت : تو دیگر چقدر ساده ای! تو که بچه دار نمی شوی. این ها همش بهانه است.

خواهرم گفت : چقدر بعضی از زنها بلدند که .. آه , باز در رفت .

رو میزی را که می بافت نشان مادر داد.

مادر گفت : نکش , نخ را نکش.. بده من درستش بکنم.

گفتم : تمام نشد.

مادر گفت : دوازده نفره است. برای سرویس ناهارخوریش می بافد.

گفتم : کدام سرویس؟

گفت : ناهارخوری , توی ژورنال انتخابش کردیم. سفارش می دهیم , بعدا.

گفتم : ازش خبری نشد؟

گفت: ماه پیش مادرش زنگ زد. گفت خانه جدیدش تلفن ندارد. ولی با آنها تماس گرفته گفته تا بهار می آید.

خواهرم گفت : درست شد؟

مادر گفت : آره , ولی زیاد نخ را نکش از دو جا نازک شده. باید زودتر تمام شود. خیلی وقت نداریم.


       عروسی ما بهار بود. مادرم و خواهرم نیامدند. بچه که بدنیا آمد,مادرم گفت که اصلا شکل من نیست. نگاهش کردم. شکل همه بچه هایی بود که تا به آن روز دیده بودم. قرمز با لثه های بی دندان و دماغ کوچک. شکل هیچکس نبود و شکل همه کس بود. گریه می کرد.


      نمی دانم چه فصلی بود. پاییز بود یا اول زمستان که گفت :
"افسردگی شدید دارم. دکتر گفته باید محیطم را عوض کنم. "

گفتم : یعنی چه؟

گفت : باید بروم خانه جدا بگیرم. باید تا مدتی شما را نبینم.

گفتم : شما؟

گفت : تو و بچه.

 
        از صدای گریه بچه بیدار شدم. نبود. رفته بود. مادرش گفت :
"گفته دنبالش نگردید. خودش بر می گردد. خوب که شد." خوب نشد. برنگشت.بعضی وقتها بچه از من می پرسد که مادرش کجاست. می گویم : " یک کشور دیگر ." نمی پرسد کجا یا چرا. هیچ وقت نمی پرسد چرا. بعضی وقتها یک چراهایی را که به نظرم خوب است که بداند برایش توضیح می دهم. مثل اینکه چرا باران می بارد . نگاهم می کند. گوش می دهد ولی می دانم که اهمیتی نمی دهد. من هم اهمیت نمی دهم. همیشه همه چیز همانطور می شود که باید بشود, این دیگر چرا ندارد. فقط یکبار از مادرم پرسیدم که چرا رومیزی خواهرم تمام نمی شود؟ گفت:" خودش شبها هر چه را که بافته می شکافد."  چشمهایش را پاک کرد.


چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1384
عادت باید کرد...
از روزی که رسیدم.. دلم می خواست برگردم.... گفتند عادت می کنی..
من از عادت کردن متنفرم.. دوست دارم دوست داشته باشم...
گفتند باید سرت گرم شود... رفتم دانشگاه.. رفتم سر کار.. سرم خیلی گرم شد... آنقدر که بعضی روزها او را نمی دیدم... باز خواب می دیدم :

کنار دکه روزنامه فروشی در تقاطع خیابان فلسطین و انقلاب ایستاده ام... و به همه رهگذران سلام می کنم.

با گریه از خواب بیدار شدم.... قبول دارم گریه نداشت.. من گریه کردم.
من در ۲ سال اقامتم در اینجا دو بار به ایران برگشته ام.. من عادت نمی کنم.
می خواهم بروم دکتر.... بگویم قرص عادت به من بدهد.. قرصی که منطق من را فعال کند. که دلیلی بیاورد برای اینجا زیستن. من همه دلایل را خوانده ام... از نبود حقوق زنان گرفته تا حق کار و ترافیک و آلودگی.... من می دانم.... ولی باز شبها خواب می بینم :

زنی به من در میدان هفت تیر به من تنه می زند. می گوید:‌ببخشید. زن را می بوسم.  

دلم تنگ شده است.

جمعه 25 شهریور ماه سال 1384
بی ربط ولی گفتنی

مکان :‌تهران
زمان : روزی از روزها در دو ماه گذشته

    ماشین را پارک می کنم. در کیفم بدنبال سکه برای پارکومتر می گردم. ندارم. به مغازه خواربار فروشی می روم. اسکناس صد تومانی را به مرد مغازه دار می دهم. چهار سکه بیست و پنج تومانی به من می دهد. سکه ها بسیار کوچکتر از قبل هستند. دلیل را می پرسم . 
مرد می گوید :‌شما هم با اصحاب کهف تو یه غار بودی ؟.. سکه قبلی ها آب رفته.. پول که دیگه ارزش نداره... صد تومنی را هم می خواهند سکه کنند..
سکه پنجاه تومانی را نشانم می دهد. اندازه پنج تومانی سابق است. به خیابان بر می گردم. سکه بیست و پنج تومانی را در پارکومتر می اندازم. دستگاه کماکان صفر را نشان می دهد. فکر می کنم دستگاه خراب است.  سکه دیگری می اندازم. عددی را نشان نمی دهد. مطمئن می شوم که دستگاه خراب است. برای پنجاه تومان از دست رفته غصه می خورم.
در رستوران نشسته ام. از پنجره ماشین را نگاه می کنم.
دوستم می گوید : رفتی آنجا ماندی که چی؟ .. برگرد همین جا... پیش خانوادت ... توی مملکت خودت.. 
پلیس ماشین من را دور می زند. روبروی پلاک ماشین می ایستد. شروع به نوشتن می کند. از رستوران بیرون می دوم. به ماشین که می رسم جریمه را سریع جدا می کند. زیر برف پاک کن می گذارد. 
می گویم : سلام .. دستگاه خراب است . من پنجاه تومان انداختم .. ولی دقیقه ای به صفر اضافه نکرد. 
مرا نگاه نمی کند. راه می افتد. پارکومتر بعدی را بررسی می کند.
می گویم :‌سرکار.. من پنجاه تومن انداختم..
نگاهم نمی کند .
می گوید: از کجا بدانم.
می گویم : دروغم کجا بود. می خواهید الان بیست و پنج تومان دیگر بندازم .. خودتان ببینید.
سکه را نشانش می دهم.
می گوید: هان.. این سکه جدید ها را قبول نمی کند.
می گویم : من از کجا بدانم .. روی پارکومتر که ننوشته است..
به سمت ماشین بعدی میرود.
می گوید: من نمی دانم.. به من گفته اند. هر ماشینی دقیقه هاش صفر بود بنویس.
می گویم : باشد..
برگه را نگاه می کنم. هفت هزار تومان است. پشت برگه را نگاه می کنم. تلفن رسیدگی به شکایات در پاره کردن سرسری برگه دو نیم شده است. دنبالش می روم .
می گویم :‌سرکار.. این تلفن واحد رسیدگی به شکایات را بدهید.. من به آنها بگویم.. که روی پارکومتر بنویسند چه سکه هایی معتبر است.
می ایستد. یکی دیگر از همکارانش هم آنجاست. 
می گوید: اه.. چه گرفتاری شدیم ها... خانم .. یک ذره از اون قرو فر و بزکت کم کنی .. پول این جریمه را راحت می گذاری کنار . انقدر هم ما را اذیت نمی کنی..
پلیس و دوستش می خندند. دلم می خواهد گریه کنم.


مکان :‌باز هم تهران
زمان :‌روزی از روزها در دو ماه گذشته

    خروجی بزرگراه ترافیک سنگینی دارد. اکثر
خودروها در دو مسیر انتهایی سمت راست به صف آرام به جلو حرکت می کنند. یک خودرو دیگر مانده است که از بزرگراه خارج شوم. پژو سیاه رنگی از سمت چپ جلوی ماشین من می پیچد. سپرش به سپر ماشین من می خورد. ترمز می کنم. پژو می رود. پلیس کنار ماشین من ایستاده است. خودروها را هدایت می کند.
به من می گوید : برو .. چیزی نشد.
می گویم : ولی ناگهان پیچید جلوی من و زد به سپرم . شمارش را یادداشت کردید؟
می گوید: ناراحتت کرد... نه من شمارش را یادداشت نکردم.. ولی تو بیا شماره من را یادداشت کن .. هر کی بعد از این اذییت کرد.. بگو من جریمش کنم.
 پدال گاز را فشار  می دهم و می روم.  دلم می خواهد گریه کنم.


دوشنبه 21 شهریور ماه سال 1384
از بالتیمور

من اینجا هستم
بالتیمور....
نظری ندارم...
اینرتت هم فعلا ندارم ..( می دانم که نمی شود مالک اینترنت بود.. منظورم دسترسی بود. ( می دانم که الان دسترسی دارم.. این از کتابخانه است .. عاریه است ))
چند نظریه جدید... برای خودم...
یک :آسمان تا اینجا که یک رنگ بود....
دو: برای تنهایی نهایتی نیست... من امروز از دیروز که فکر می کردم آخر تنهام... تنهاترم...


دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1384
من قدرتمندم
جایی -در وبلاگی -خوانده بودم... که مردهایی که تحصیلات کمتری از همسرانشان دارند خیلی کم هستند. امروز هم در مجله ای خواندم.. که در بیش ۸۰ درصد ازدواجهای ثبت شده در چند کشور توسعه یافته جهان میانگین سن شوهر از زن بالاتر است !!
نسلهای قبل از من مساله سن را اینگونه حلاجی کرده اند که :
- زن.. بعد زایمان زود سنش جا می افته... اگه از مرد بزرگتر باشه که ... دیگه جای مادرش دیده می شه...
قانع شدید؟

تابستان ایران که بودم دوستی را دیدم که زنش دو سه سالی بزرگتر بود ازش... بچه هم داشتند... و زنش هیچ بزرگتر از او نشان نمی داد... لابد ورزش می کرد.. لابد... درست لباس می پوشید.. ولی مشکل داشتند... این را از لحن مرد می فهمیدی...
- دلم می خواهد تنها باشم...
می فهمید؟
مرد کودک تر از زنش بود... نه سه سال.. بیشتر.. خیلی بیشتر.. مرد می خواست کلی مهمانی برود.. مرد می خواست بیشتر از زنش بفهمد.. مرد می خواست تنها باشد

او می خواهد دکترا بگیرد.. من یک لیسانس دارم... من چهار سال از او کوچکترم .. من اگر ماتحتم روی صندلی بند شود می توانم چهار سال دیگر دانشجوی دکترا باشم... من خیلی کتاب می خوانم.... او کلی تقدیر نامه دارد .. من تاتر هم زیاد می روم...من سازهم می زنم.. او ریاضیش خیلی خوب است ...من حرف هم خوب می زنم. ...  او کم حرف می زند... او ریاضیش خوب است ( این جمله را عمدا دوبار نوشتم).. اوبا من را ازدواج کرد... چرا؟

از دوستی که بقول خودش دنبال زن ( یعنی همسر) می گشت پرسیدم... چرا با کسی از همکلاسیهایت ازدواج نمی کنی... گفت :
- اوه اوه.. دختر دانشجوی دکترا آنهم ایرانی من را زنده زنده می خورد!

از چه می ترسند.. همکار کانادایی من می گفت :
- من بعد از متارکه با زن اولم با یک دختر فیلیپینی دوست شدم که بعدا برام مزاحمت ایجاد نکنه.. که معنی زن را بفهمم.. ولی حالا او از من بیشتر حقوق می گیرد... او دارد کالج می رود... فکر نمی کنم با او ازدواج کنم.. حوصله دردسر دوباره ندارم 

بحث مسخره ای است... ولی چرا باید همیشه -یا اکثر اوقات - او بزرگتر باشد.. او بیشتر سواد داشته باشد.. او بیشتر پیراهن پاره کرده باشد... شاید مشکل از من و خیلی های مثل من است.. شاید ما داشته هایمان را ناجور به رخ می کشیم.. شاید هم مشکل از اوست.. که می خواهد فرمانروایی کند.. 
من نمی فهم...؟؟؟
 






جمعه 4 شهریور ماه سال 1384
کمی زنانه تر


در آرایشگاه نشسته ام. من بین مریض هستم. هفت نفر مانده است تا نوبت ابروی من. کتاب می خوانم. سه زنی که کنار من نشته اند مجله ای را با هم نگاه می کنند.
- اه.. نانا ( مخف ناتاشا ٬ نازلی ٬ ناناز یا شاید نادعلی .. خدا می داند) .. چقدر تند میری ... برگرد صفحه قبل.
لابد نانا بر می گردد.
- اوه ه ه .. مای گاش (oh .. my gosh).. این بریتنی چه کیوت (cute) شده .. از وقتی حامله است.
- آره. .. منم baby می خواهم....
زن آرایشگر ... پلکهای سبز را به هم می زند و می گوید.
- هانی ... اول شوهر
- خاله سوزان.... بی شوهر هم می شه ها!
همه می خندند . ( اینجانب هم برای همرنگ جماعت بودن ٬میخندد)
در باز می شود . زنی و دختری جوان داخل می آیند.
- های سوزان..
- وای. ترانه ... چقدر لاغر کردی ( لاغر کردن نیتی است که ما برای لاغر شدن می کنیم. با لاغر شدن لطفا اشتباه نشود)
 ترانه ... چرخ می زند.. نافش که عمیق است بیرون است....
- سوزان توهم خیلی تن (tan)شدی.....
این را زن می گوید. بعد  سوزان را بغل می کند و هوا را در دو طرف صورت سوزان می بوسد . صدای بوس در می آورد.ترانه هم همین کار را می کند. 
سوزان: خوب هانی ... (هانی اسم نیست.. یعنی ... honey) چکار دارید امروز؟
زن: من هیچی .. ترانه ابرو داره و براشینگ
سوزان:‌قبل شما چند نفر هستند. می خوای برو یه کافی بخور... دو ساعت طول می کشه.. ات لیست (at least .. به من چه ترجمه کنم)
زن : نه... می شینیم..
صندلی کنار من خالی است.زن پیش من می نشیند٬ترانه دورتر.
زن : چی می خوانی؟
جلد کتاب را نشانش می دهم.
زن :نمی شناسمش.. جدیده؟
پیاده : نه... چهار پنج ساله که مرده..
زن: پس همدوره هدایته.
به من فرصت حرف زدن نمی دهد. ادامه می دهد.
زن: من توی اون خراب شده که بودم ( منظور ایران مرز پر گهر است.. نه خونه شوهر).. تو کتابخانه ملی کار می کردم .... همه کتابهای اوندوره را خوندم
پیاده : همه اش را...
زن ( کمی بلندتر حرف می زند) : آره.... هر چی بود...واسه همین قدیمیا را می شناسم... اینم که تو داری می خونی لابد بعد انقلاب .. رو اومده... و الا من می شناختمش
پیاده :‌بله... قطعا همینطوره....
مجله ای برمی دارد. صفحهای از مجله را به ترانه نشان می دهد.
زن : ترانه.... این های لایت ... رو موی تو گرجس (gorgeous) می شه....
همه به عکس دختر مو بور توی عکس نگاه می کنیم.
ترانه :‌مامی... سعید... بدش می آد...
زن: نه سوزان.... ببین....
سوزان : آره... به ترانه همه چی می آد... بسکه کیوته..
ترانه : سوزان جون ..سعید بدش می آد من موهمامو بلاند ( blond)  کنم.
زن : I know ...چون نمی خواد خوشگلتر شی... می ترسه.
زن رو به من می کند و آرام می گوید : !f... all men 
و می خندد.
بلند می شوم... بره گمشده راعی را در کیفم می گذارم .. به سوزان می گویم:
" من امتحان دارم... من زنگ می زنم .. هفته دیگر وقت می گیرم ..."
سوزان : اوکی هانی.... 
 


 

   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 72116


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com