پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 شهریور ماه سال 1384
بی ربط ولی گفتنی

مکان :‌تهران
زمان : روزی از روزها در دو ماه گذشته

    ماشین را پارک می کنم. در کیفم بدنبال سکه برای پارکومتر می گردم. ندارم. به مغازه خواربار فروشی می روم. اسکناس صد تومانی را به مرد مغازه دار می دهم. چهار سکه بیست و پنج تومانی به من می دهد. سکه ها بسیار کوچکتر از قبل هستند. دلیل را می پرسم . 
مرد می گوید :‌شما هم با اصحاب کهف تو یه غار بودی ؟.. سکه قبلی ها آب رفته.. پول که دیگه ارزش نداره... صد تومنی را هم می خواهند سکه کنند..
سکه پنجاه تومانی را نشانم می دهد. اندازه پنج تومانی سابق است. به خیابان بر می گردم. سکه بیست و پنج تومانی را در پارکومتر می اندازم. دستگاه کماکان صفر را نشان می دهد. فکر می کنم دستگاه خراب است.  سکه دیگری می اندازم. عددی را نشان نمی دهد. مطمئن می شوم که دستگاه خراب است. برای پنجاه تومان از دست رفته غصه می خورم.
در رستوران نشسته ام. از پنجره ماشین را نگاه می کنم.
دوستم می گوید : رفتی آنجا ماندی که چی؟ .. برگرد همین جا... پیش خانوادت ... توی مملکت خودت.. 
پلیس ماشین من را دور می زند. روبروی پلاک ماشین می ایستد. شروع به نوشتن می کند. از رستوران بیرون می دوم. به ماشین که می رسم جریمه را سریع جدا می کند. زیر برف پاک کن می گذارد. 
می گویم : سلام .. دستگاه خراب است . من پنجاه تومان انداختم .. ولی دقیقه ای به صفر اضافه نکرد. 
مرا نگاه نمی کند. راه می افتد. پارکومتر بعدی را بررسی می کند.
می گویم :‌سرکار.. من پنجاه تومن انداختم..
نگاهم نمی کند .
می گوید: از کجا بدانم.
می گویم : دروغم کجا بود. می خواهید الان بیست و پنج تومان دیگر بندازم .. خودتان ببینید.
سکه را نشانش می دهم.
می گوید: هان.. این سکه جدید ها را قبول نمی کند.
می گویم : من از کجا بدانم .. روی پارکومتر که ننوشته است..
به سمت ماشین بعدی میرود.
می گوید: من نمی دانم.. به من گفته اند. هر ماشینی دقیقه هاش صفر بود بنویس.
می گویم : باشد..
برگه را نگاه می کنم. هفت هزار تومان است. پشت برگه را نگاه می کنم. تلفن رسیدگی به شکایات در پاره کردن سرسری برگه دو نیم شده است. دنبالش می روم .
می گویم :‌سرکار.. این تلفن واحد رسیدگی به شکایات را بدهید.. من به آنها بگویم.. که روی پارکومتر بنویسند چه سکه هایی معتبر است.
می ایستد. یکی دیگر از همکارانش هم آنجاست. 
می گوید: اه.. چه گرفتاری شدیم ها... خانم .. یک ذره از اون قرو فر و بزکت کم کنی .. پول این جریمه را راحت می گذاری کنار . انقدر هم ما را اذیت نمی کنی..
پلیس و دوستش می خندند. دلم می خواهد گریه کنم.


مکان :‌باز هم تهران
زمان :‌روزی از روزها در دو ماه گذشته

    خروجی بزرگراه ترافیک سنگینی دارد. اکثر
خودروها در دو مسیر انتهایی سمت راست به صف آرام به جلو حرکت می کنند. یک خودرو دیگر مانده است که از بزرگراه خارج شوم. پژو سیاه رنگی از سمت چپ جلوی ماشین من می پیچد. سپرش به سپر ماشین من می خورد. ترمز می کنم. پژو می رود. پلیس کنار ماشین من ایستاده است. خودروها را هدایت می کند.
به من می گوید : برو .. چیزی نشد.
می گویم : ولی ناگهان پیچید جلوی من و زد به سپرم . شمارش را یادداشت کردید؟
می گوید: ناراحتت کرد... نه من شمارش را یادداشت نکردم.. ولی تو بیا شماره من را یادداشت کن .. هر کی بعد از این اذییت کرد.. بگو من جریمش کنم.
 پدال گاز را فشار  می دهم و می روم.  دلم می خواهد گریه کنم.


تعداد بازدیدکنندگان : 75311


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com