| |
| چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1384 |
| عادت باید کرد... |
از روزی که رسیدم.. دلم می خواست برگردم.... گفتند عادت می کنی.. من از عادت کردن متنفرم.. دوست دارم دوست داشته باشم... گفتند باید سرت گرم شود... رفتم دانشگاه.. رفتم سر کار.. سرم خیلی گرم شد... آنقدر که بعضی روزها او را نمی دیدم... باز خواب می دیدم :
کنار دکه روزنامه فروشی در تقاطع خیابان فلسطین و انقلاب ایستاده ام... و به همه رهگذران سلام می کنم.
با گریه از خواب بیدار شدم.... قبول دارم گریه نداشت.. من گریه کردم. من در ۲ سال اقامتم در اینجا دو بار به ایران برگشته ام.. من عادت نمی کنم. می خواهم بروم دکتر.... بگویم قرص عادت به من بدهد.. قرصی که منطق من را فعال کند. که دلیلی بیاورد برای اینجا زیستن. من همه دلایل را خوانده ام... از نبود حقوق زنان گرفته تا حق کار و ترافیک و آلودگی.... من می دانم.... ولی باز شبها خواب می بینم :
زنی به من در میدان هفت تیر به من تنه می زند. می گوید:ببخشید. زن را می بوسم.
دلم تنگ شده است. |
|