پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 شهریور ماه سال 1384
در سفرم

دارم اسباب جمع می کنم. خدا وکیلی به اسم ما دانشجوییم و هیچی نداریم خوب یک ایل قشقایی دیگ و قابلمه جمع کردیم. او دارد ماشین را می فروشد و یک هزار تا بیمه نامه را باطل می کند :بیمه عمر٫ ماشین ٬ خانه٬ سلامتی و کار.
من کتابها را توی کارتون می گذارم. ملافه اتو می کنم. و گاهی از پنجره به بیرون سرک می کشم. پارسال این موقع آمدیم تورنتو. سال خوبی بود. من در یکسال و هشت ماه سه کشور عوض کرده ام و چهار شهر. یاد دوران دبستان می افتم. مادرم کار می کرد و دربه در دنبال مدرسه هایی می گشت که شیفت گردشی* نباشند.  من در پنج سال دبستان پنج مدرسه عوض کردم .متن زیر از  پیاده است در مهر ماه آن سالها :
" دختر خانم... دختر خانم... من اسمم پیاده است.. کلاس سوم خانم آرام هستم.. با من دوست می شی.. بیا یک کم هم از ساندویچم بخور "
صدقه سر ساندویچهای کتلت مامان دوست پیدا می کردم . الان هم مثل آن وقتها شدم ... ولی دیگه سوم نیستم.. هم سن و سالهای من هم کتلت نمی خورند. چاق می کند. فلذا دوست پیدا کردن سخت شده است. باز خوبه او هست...
خلاصه من هنوز در سفرم.

* گردشی : چیزی که می گردد. مثل او که دور من می گردد .( سلف تحویل گیری... اگر او ببیند خواهد پرسید... کی ؟من؟.. عمرا! )


پنجشنبه 3 شهریور ماه سال 1384
این سکه مال شماست؟

 

 

 

      سرخ پوست بود. زیر میز دیدمش. هر دو همزمان برای برداشتن یک لونی * به زیر میز رفته بودیم. ساعت سه بعد از ظهر توی یکی از این رستورانهای گه زنجیره ای آمریکای شمالی. گفت : سکه شماست ؟ منهم همین سوال را کردم. سکه را بر نداشتم. او بر داشت. روی میز سکه را می چرخاند. فکر کردم چینی است. بخاطر چشمهاش که مثل مغولها ریز بود و گونه های برجسته اش. چیزی نگفتم.

 او گفت : من سرخپوست هستم.

 گفتم : ok .

 گفت : تو مال کجا هستی ؟

گفتم : قبلا مال جایی نبودم , ولی الان دو سال است , که کانادای ام . سکه را چرخاند. صورت ملکه سسی شد.
گفت : یک اشغالگر جدید.

بهش نگفتم , که نه تنها من که دوسال کانادایی شدم , بلکه خود کانادایی های دویست ساله هم, از این مزخرفات خسته شده اند. از اینکه سیصد ساله که یک سری آدم با پوست و پر و الان با شلوار جین و تی شرت دائم از سرزمین ما , سرزمین ما حرف میزنند. سیب زمینی را توی سس زدم. سکه را چرخاند.

گفت : من با یک خوک ازدواج کرده ام .

گفتم : ok

گفت : از آن ایرلندیهای کثیف , که همیشه مستند.

گفتم : من باید بروم سر کار.

لونی را چرخاند. گفت : اگر بخاطر بچه هام نبود.

جمله جدیدی نبود . این را قبلا از مادرم شنیده بودم . ولی اینجا که بچه ها به مادر می رسند!
گفتم : اسکیمو ها هم سرخپوستند؟

گفت : برو دیرت می شود. این مال تو من دیگر لازمش ندارم.

لونی را برداشتم. هفته بعد که عکسش را توی روزنامه , بین جنازهای پیدا شده , دیدم , فکر کردم باید این اطلاعات را به شما بدهم . نمیدانم اطلاعات من کمکی به شما می کند که هویت او مشخص بشود یا نه. شاید هم اشتباه می کنم و این عکس او نباشد. ولی خوب مگر چند تا سرخپوست با خوک زندگی می کنند!

                                                                                                                 

* سکه یک دلاری

 


<<    1      2   
تعداد بازدیدکنندگان : 75305


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com