پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 22 مهر ماه سال 1384
چیزی عوض نخواهد شد!



صدایی نمی آمد٫ جز صدای بر هم تلنبار شدن خاک و صدای تماس بیل با زمین. خورشید غروب نکرده بود هنوز ٫ نیمه جان ٫ آسمان سرخ بود و خاکستری. گورکن از گور بیرون آمد٫ سر را  که پر بود از خاک و کلوخه تکاند.

 

گورکن : صد و بیست و هشت تا ٫ یکی بیشتر هم نمی کنم.

مرد : فکر نمی کنم بیشتر باشند !

گورکن : شاید باشند ٫ دیروز صد و چهل و یکی بودند٫ البته پنج شش تا هم بچه بینشان بود.

مرد: خوب داره قلع و قمع می کنه..

گورکن : اوهوم.

 

صدای کامیون از دور شنیده می شد. خاک بلند شده بود. گورکن بیل را در هوا تکان داد. راننده بوق زد. کامیون ایستاد. راننده سر را از پنجره بیرون آورد.


راننده : دیر کردم ؟

گورکن : آره .. فکر کنم تا نیم ساعت دیگر تاریک بشود.

راننده : دم زندان شماره هفت خیلی معطل شدم .یکیشان به حکم اعتراض داشت.  نیم ساعت معطلم کردند تا خلاصش کردند.

مرد: خوب فردا دخلش را می آوردند.

راننده : نمی شد . زنش اصرار داشت که امروز حکم را اجرا کنند. کلی پول داده بود.

گورکن : چند تا هستند حالا؟

راننده : صدو سی تا. یکی کمتر ٫ یکی بیشتر.

مرد: بیا پایین خالیشون کنیم.

 

راننده اهرمی را می کشد. پشت کامیون بالا می رود . جنازه ها با صدا خالی می شوند روی زمین.

 

مرد: احمق . این چه کاری بود کردی ؟

راننده : برو بابا. کمر ندارم بیام تک تک با احترام بگذارمشان زمین.

گورکن: هرروز چه غلطی می کردیم ٫ امروز هم مثل هرروز.

 

راننده گاز به کامیون می دهد و میرود. خاک بلند می شود.

 

مرد : عوضی.

گورکن: نکرد یک لیوان آب بده به ما.

مرد: نمی فهمد. این مردم هیچ چیز را نمی فهمند.

گورکن : بیا کمک کن.

 

مرد پاهای مردی را می گیرد. گورکن زیر شانه هایش را. داخل قبر می گذارندنش.

 

گورکن: اول همه را بگذاریم . بعد رویشان خاک بریزیم.

 

مرد سر تکان می دهد. به طرف جنازه ها می رود. جنازه بعدی را در قبر رها می کنند. پاهای جنازه بیرون می ماند. گورکن داخل قبر می رود. خاک را از قبر بیرون می ریزد. مرد جنازه ای را که در کفن پیچیده شده است روی زمین می کشد. دست جنازه از کفن بیرون می افتد. کف دست سوراخ شده است و خون دور سوراخ دلمه بسته است.

 

مرد: پسر بیا اینجا.

 

گورکن دستها را کنار قبر می گذارد و تنه را بالا می کشد. مرد روی کفن را باز می کند. جنازه مردی است که تاجی از خار بسر دارد. مرد بر زمین می نشیند. گورکن سیگاری روشن می کند و به مرد می دهد. خورشید غروب کرده است. آسمان سرخ سرخ است. مرد می گوید : " پسر ٫ آنها هیچ نمی فهمند... هیچ . "

 


تعداد بازدیدکنندگان : 75321


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com