| |
| جمعه 29 مهر ماه سال 1384 |
| با سایه ام حرف می زنم |
حس می کنم در آخرین جمعه بیست و شش سالگی بیمارتر از همیشه هستم. تنهاتر از همیشه. دوستی در ایران به نقل از فروید می گفت : - پیران در گذشته زندگی می کنند ٬ جوانان در آینده من دائما فلاش بک می زنم. سه سال است که تولدم اهمیتی برایم ندارد. من برای خودم هورا می کشم. هیچ اتفاقی نمی افتد. او چیزی برایم می خرد. کیک هم نمی خریم . شمع هم فوت نمی کنم. و من پیرتر می شوم. و بیشتر به گذشته فکر می کنم. و آینده یکنواختر به نظر می آید. من می دانم که بیمارم. که حالم خوب نیست. که دوست دارم بخوابم و خواب گذشته را ببینم. دوستم می گوید افسرده شده ام. می گوید باید پیش مشاور بروم. نمی روم. من به مشاور هم دروغ می گویم. من خوابهایم را دوست دارم. در خوابهایم آنجایی هستم که باید باشم. در خوابهایم آدمهایی دور و برم همانها هستم که می خواهم باشند. دوست دیگرم می گوید پیاده را همانجور که بود حفظ کن. او چیزی نمی گوید و من می خوابم تا خواب های خوب ببینم.
|
|