در قطار نشسته ام. هوا تاریک است. نقشه را نگاه می کنم. ایستگاه ایرواین باید پیاده بشوم. قطار می ایستد. نام ایستگاه را از بلند گو اعلام می کنند. نمی فهمم چه می گوید. با نقشه به ماموری که بلیط ها را چک می کند اشاره می کنم. بالای سرم می آید.
من: I should go to ARVIN station
مامور: Irvine
من : Ervan , ok, which station is it
مامور: I don't know
من :Which station was the last one
مامور: I don't know
من: good, so how should I find out
مامور: stand close to the door and ask the people who stand outside
من : smart, you know that you are so helpful
می خندد و می رود. خانمی که دو صندلی با من فاصله دارد می گوید.
زن :I will go there , I will let you know
من : Thank you, by the way are your persian
زن: yes
من: من هم ایرانی هستم.
زن: How did you mention that I am persian, you are so smart
من: از لهجه تون.. بیشتر از صورتتان
به چشمها با لنز سبز و موهای بلوند نگاه می کنم.
من: نه حدس زدم..
جایش را عوض می کند. روبروی من می نشیند. کیفم را با پایش به سمت من هل می دهد.
زن: چند وقت است که آمدی؟
من: آمریکا؟
زن: آره
من :سه ماه.
زن: oh gosh, brand new
من: بله.
زن : خوب اینجا را دوست داری
من : بد نیست.
زن: بد نیست. ببین من همه جا بودم. آلمان . پاریس . دوبی. اسپانیا ولی اینجا یک چیز دیگرست. از آن خراب شده که خیلی بهتر است.
من :من خوب تازه آمدم.
زن :حالا به حرف من می رسی.کجا داری می روی الان؟
من :خانه دوستم.
زن: پارتی؟
من :نه یک مهمانی ساده.
زن: ببین بگذار یک نصیحت بکنم بهت. من ,شاید باورت نشود, ولی یک دختر همسن تو دارم.
باورم می شود. زن ادامه می دهد.
زن: اینجا پر از گرگ است. یعنی پسرها اینجا همه گرگ هستند. تو هم که ساده ای .تازه آمدی.مواظب باش. می فهمی.
من :تقریبا
زن: خلاصه من دخترم را جوری تربیت کردم که هیچ تا حالا دوست پسر نداشته. حالا الان بیست و چهار سالشه خودم می خواهم تابستون بروم ایران یک پسر مناسب پیدا کنم با هم آشنا یشان کنم .
من: به سلامتی.
زن: تو که تازه آمدی کسی را آنجا تو فامیلتون یا آشناهات سراغ نداری.
من: نه . هرچی خوب سراغ داشتم الان یا اینجا هستند یا کانادا.
زن :اینجا. چه کاره هستند؟
من: یعنی چی؟ کی ؟
زن :همین آشناهات که اینجا هستند.
من: دانشجو.. بیشترشان دانشجو هستند.
زن: می دانی دانشجو ها بهترند. می خواهی عکس دختر من را ببینی؟
جواب نمی دهم. چون دارد در کیفش دنبال عکس می گردد. عکس را نشانم می دهد. دختری با چشمهای طوسی و موهایی با هایلات زرد در عکس لبخند می زند. نمی دانم باید چه بگویم. تا بحال کسی عکس دخترش را به این منظور نشانم نداده است. زن می گوید.
- she is so cute
- بله.
- ببین من شماره تلفنم را برایت می نویسم پشت عکس . اگر کیس (case) خوبی پیدا کردی زنگ بزن. اسمم را هم نوشتم. سوسن. ok
عکس را به دستم می دهد. قطار می ایستد. مامور بلیط داد می زند.
- this is Irvine
با عجله بلند می شوم. کیفم را از زیر صندلی بیرون می کشم. زن نشسته است.
من: مگر شما ارواین پیاده نمی شدید.
زن: نه هانی. من میروم سن دیگو
من: پس چرا گفتید با من یکجا پیاده می شوید؟
زن: نه . من فکر کردم می روی سن دیگو
من:پس خداحافظ
زن: بای.. یادت نره. زنگ بزن.راستی اسمت چی بود؟
می دوم که در بسته نشود.
- حتما. آیدا
از قطار پیاده می شوم. کسی نیامده دنبالم. ایستگاه خلوت است. پسری دارد کیسه های زباله را گره می زند. از من ساعت می پرسد. ساعت بزرگ وسط ایستگاه را نگاه می کنم و جوابش را می دهم. با نوک کفشش به سوسکی روی زمین می زند. از جایم بلند می شوم. نگاهم می کند.
پسر : so , you don't like cockrochs
من: I hate them
پسر سوسک را با پا سمت من پرت می کند. می دوم. می روم پیش راننده تاکسی ها می نشینم. پسر می آید کنارم.
پسر : I am sorry
من: That's fine
پسر : Where are you from
من : Iran
پسر : I am mexican
من : ok
پسر: Do you have boyfriend
من: No, you know what,that is my number, call me
عکس را از جیبم در می آورم. عکس را به پسر می دهم. پسر تعجب کرده است. به عکس نگاه می کند.
پسر : cool, Is it your picture,
من :yes, my hair color was diffrent
پسر: will you charge me
من : no
ماشین دوستم را می بینم. از جایم بلند می شوم. پسر هنوز عکس را نگاه می کند.
|