پنگوین سیاه و سفید توی حیاط پشتی راه می رود. به تکه لاستیک باقی مانده از استخر بادی که پارسال سوراخ شد, تک می زند. عرض حیاط را می رود و می آید.
زن گوشی تلفن به دست از کنار پرده پنگوین را نگاه می کند. زنی روی خط می آید.
زن اپراتور: روز بخیر. انجمن حمایت از حیوانات. چه کمکی می توانم به شما بکنم.
زن:سلام. یک پنگوین در حیاط پشتی ما من است.
زن اپراتور : سلام. می توانم بپرسم شما از کجا تماس می گیرید.
زن : از تاوسون.
زن اپراتور: مطمئن هستید.
زن : بله. من نیم ساعت پیش دیدمش. الان هم دارد راه می رود.
زن اپراتور: امکان ندارد.
زن: باور کنید.
زن اپراتور: بله. چه شکلی است.
زن: سیاه .. مثل همه پنگوین ها .. با شکم سفید.
زن اپراتور: گوشی را نگه دارید من ببینم . هیچ باغ وحشی خبر فرار یک پنگوین را نداده است.
زن : باشه.
زن حیاط را نگاه می کند. پنگوئن نیست. زن در را باز می کند. پنگوئن روی شکم زیر کباب پز خوابیده است. زن را که می بیند بلند می شود. زن در را می بندد. پنگوئن پشت شیشه می آید. زن را نگاه می کند.
زن اپراتور: من پرسیدم. گزارشی حاکی بر فرار پنگوئن مخابره نشده.
زن: ولی او الان این جاست.
زن اپراتور: شاید اشتباه می کنید.
زن: دارد مرا نگاه می کند. پشت شیشه.
زن اپراتور: من فکر می کنم بهتر باشد آرامش خودتان را حفظ کنید. دو ساعت استراحت کنید و بعد دوباره نگاه کنید. شاید نباشد.
زن: منظورتان چیه؟ من دیوانه شدم؟
زن اپراتور: نه.. اصلن.. شاید خستگی.. چون فاصله نواحی سردسیر تا اینجا خیلی زیاد است و می دانید که پنگوین ها پرواز هم نمی کنند.
زن: ببین.. من خسته نیستم. امروز هم خیلی کار دارم. لطفا من را وصل کن با رییست ٫ مسئولت .. هر چه که هست. حرف بزنم.
زن اپراتور: خواهش می کنم ناراحت نشوید. آخر پنگوئن یک حیوان خانگی نیست از باغ وحش..
زن: این ها را قبلن گفتی.. وصل کن
صدای بوق ممتد .تلفن قطع می شود.زن گوشی را روی میز می کوبد. پنگوئن با منقار به شیشه می زند. زن دوباره شماره می گیرد.
زن : الو .. برایان..
برایان: سلام. . تویی ؟ساعت چنده؟
زن: هفت و ده دقیقه.. گوش کن.. یک پنگوین تو حیاط پشتی خانه است.
برایان: ببین سارا .. ما دیشب حرفهامان را زدیم.بهت گفتم که از نظر من همه چی تمام شده.
زن: باور کن برای این زنگ نزدم. یک پنگوین اینجاست.
برایان: حداقل یک بهانه بهتر پیدا می کردی. پنگوین
زن: الان دارد مرا نگاه می کند. خودت بیا ببین .. من به سازمان حمایت..
برایان: سارا.. سوزان دوست ندارد تو به اینجا زنگ بزنی ... می فهمی.. الان هم برو پنگوینت را ببر پیاده روی..خداحافظ
زن گوشی را روی میز می گذارد. پنگوین راه می رود٫ با قدمهای کوتاه و تند. زن در یخچال را باز می کند. تکه ماهی در می آورد. ماهی را در مایکروفر می گذارد. در مایکروفر را می بندد. پنگوئن با منقار خودش را می گردد. مایکرو فر زنگ می زند. زن ماهی را در می آورد. پرده را کنار می زند. پنگوین پشت در ایستاده است. زن ماهی را از پنجره بیرون می اندازد. پنگوین به سمت ماهی می دود. تک می زند. نمی خورد. می رود. سرش را روی شکم سفیدش خم می کند. تلفن زنگ می زند. زن گوشی را بر می دارد.
زن: الو..
هلن : الو. سارا... صبح بخیر.
زن: هلن تویی.. چه خوب زنگ زدی.
هلن: چی شده.. چرا نرفتی سر کار؟ زنگ زدم نانسی گفت زنگ زدی گفتی مریضی.
زن: آره.. راستش حالم خوب نبود. باورت نمی شود.
هلن: چرا حالت خوب نبود؟
زن:برایان.دیگر مهم نیست. یک پنگوین توی حیاط پشتی من است.
هلن: سارا تو خیلی سخت می گیری.. برایان تمام شد.. باید
زن: برایان را ول کن. یک پنگوین توی حیاط پشتی من است؟
هلن: پنگوین.. خوبی؟
زن: آره.. باور کن.. الان دارد چرت می زند.
هلن: از کجا آمده؟
زن: نمی دانم.. زنگ زدم به حمایت از حیوانات.. آنها هم نمی دانستند.
هلن: خوب.. الان چکارش می کنی؟
زن: نمی دانم.. به برایان زنگ زدم..
هلن: برای چی به او.. آخه چرا ولش ..
زن: هلن.. خواهش می کنم.. ذهنم کار نمی کرد.. باید به یکی می گفتم..
هلن: خوب به پلیس زنگ می زدی.
زن: می ترسم. بکشنش..
هلن: نه.. فکر نمی کنم.. پنگوین گران است.. نه؟
زن: آره.. باید گران باشد.
هلن: پس می آیند می گیرندش..
زن با انگشت به روی شیشه می زند. پنگوین بیدار می شود. با تک به در شیشه ای می زند.
زن: باشه.. برو .. من زنگ می زنم به پلیس.
هلن: ببین.. قول بده به برایان زنگ نزنی.. او دارد ازدواج می کند
زن: می دانم.. سعی می کنم. باشه
هلن:سعی نکن .. فراموش کن.
زن: باشه.. باشه.. برو..
هلن: خبر پنگوین را به من هم بده.
زن:حتمن.. خداحافظ
زن تلفن را قطع می کند. در را باز می کند. پنگوین زن را نگاه می کند. زن از جلوی در کنار می رود. پنگوین می دود توی خانه و کنار میز می ایستد. زن دستش را آرام روی سر پنگوین می کشد. پنگوین به کف دست زن تک می زند. زن دستش را عقب می کشد. پنگوین سرش را به شکم زن می مالد. زن می نشیند روی زمین. زیر گردن پنگوین را ناز می کند.
|