پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 دی ماه سال 1384
یادداشت

 

امروز پنجم ژانویه است. من دارم یک داستان بلند* می نویسم . چند اتفاق اخیر را می گذارم اینجا تا بعدا قصه بشوند.

۱. او ازدواج کرده است. مثل همه قصه ها، با مردی که کمتر دوستش دارد. چون مردی که خیلی دوستش دارد، فاطمه را گرفته است. او صبر کرد شاید مرد فاطمه را طلاق بدهد ولی خوب نشد و او ازدواج کرد. حالا هرروز به من نامه می نویسد که پس چرا من هیچ چیز خوبی از ازدواج نمی فهم. برایش نوشتم در ترکیه پسرها را در ۷-۸ سالگی ختنه می کنند. برای اینکه پسر بچه را خر کنند کلاه شاههنشاهی و شنل مرصع تنش می کنند. یک جشن آنچنانی هم می گیرند. بچه از شوق یراق شاهنشاهی نمی فهمد چه بر سرش می آورند. تو هم گول خوردی فکر کردی موضوع آن تاج و تور عروسی است. نه عزیز من آنها را به تو دادند که جو بگیردت فکر کنی پرنسس شدی. آن چیز خوب را قبل از عروسی باید پیدا می کردی. عاقد معجزه که نمی کند. عقد می کند. بی بی دی ، با بودی ، بو....**

۲. همکار همجنس باز من در تورنتو نامزد کرده است. با دوست پسر فیلیپینی- کبکی اش. در پوست نمی گنجد. عروسی افتادم. باید قصه بو (beau) را بنویسم. قصه بو را نه. قصه من را که تا بحال بو ندیده بودم. من که دایما تعجب می کردم و او که خودش را معرفی می کرد:

-Hi , It is beau and I am Gay

۳. دوست پسر دوستم، برای تحصیل از ایران می رود لندن. که می داند؟‌

۴. مردی از طبقه بیستم خودش را پایین پرت کرده است. در طبقه هفدهم روی بالابر شیشه پاکن ها گیر کرده است. مرد التماس می کند که نجاتش بدهند. باید دلیل خودکشی مرد را پیدا کنم. من پشت شیشه هستم. مرد و بالابر که حالا فقط به دو کابل بند است. زنی موز را با فشار در حلق بچه اش می کند.

۵. دوستی بعد از چهار سال به ایران می رود. عوض شده است. فکر می کند.تازه خودش شده است. می ترسد. می فهم. قصه دوست را هم باید بنویسم. که بعد پنج سال شب خانه من خوابید. خودش بود. خودی که من می شناختم از خوابگاه، از مدرسه، در همه این چهارده سال. ولی یادم می آید آخر ها که در ایران می دیدمش قایمش می کرد. حالا خودش بود. قدرت دوست پسر و رییس انجمن اسلامی حتی صدای آدم را هم عوض می کند.

۶. یادم باشد یک نامه پر از فحش حواله اداره هواشناسی بکنم. صبح وبسایتش را نگاه کردم. قرار بود ساعت دوازده آفتابی باشد. عکسش را هم کشیده بودند. الان دارد سیل می بارد و ساعت دوازده و ربع است. چنان با اعتماد به نفس عکسش را کشیده بودند که نعوذباا.. انگار همه چیز دست آنهاست. آدم سر لخت از خانه می رود بیرون. به امید آفتاب. چتر ندارم. باید با چتردارها و ماشین دار ها دوست بشوم.

۷. دوستی الان دارد دوست دخترش را - با عشق- کنار اقیانوس صبحانه می دهد. دوست می داند که دختر دیگری خیلی دوستش دارد. ولی به او مربوط نیست. او دارد دوست دخترش را صبحانه می دهد.  مکالمه او و دوست دخترش و دختر دیگر که به تلفن همراه او زنگ می زند خیلی قصه می شود. می نویسم.   

*بلند بر حسب معیارهای من .. نه الکساندر دوما

** قصه فاطمه و دوست من خیلی تکراری است. حالا من تلاش خواهم کرد یکجور دیگر بنویسم.از زاویه دیگر . یک جور که مخاطب نفهمد این همان قصه همیشگی زن روز است. شاید شد.


تعداد بازدیدکنندگان : 75325


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com