پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 10 اسفند ماه سال 1384
ابو غریب از زاویه بسته

 

 

زمان : حال ما  گذشته آیندگان

مکان : همین کره زمین سبز و آبی

بازیگران : دو عدد بنجامین ( بن )

                دو عدد رحمان

                عبدالله  مرد پیر  جورج  کمال  سیمون  زن ریز نقش و  یک فرشته 

 

صحنه: سه اتاق کنار هم است با دیوارهای نازک در وسط. تماشاگر هر سه را در یک لحظه می تواند ببیند. 

اتاق سمت راستی ٬ فرش شده است. و پشتی های عربی دارد. روی تاقچه قرآن است و جانماز. تفنگی به دیوار تکیه داده شده است.

اتاق وسطی ٬سلولی از یک زندان است. سیمانی ٬با نوشته های عربی ٬ انگلیسی و خطوط نا مفهوم روی دیوار . رد ادارار جا به جا تا کمر دیوار بالا آمده است. روی قسمتی از دیوار ٫ زیر یک فلش نوشته شده است ٬ قبله .

اتاق سمت چپ ٬ اتاق خواب است. یک تختخواب یک نفره با ملافه های رنگی و چهارخانه. میز تحریر نامرتب. کفشهای ورزشی و ماشینهای اسباب بازی روی زمین.

 

پرده صفر (مردان) :

هر سه اتاق همزمان روشن می شوند. در اتاق سمت راست پسری ده- یازده ساله  با موهای از ته تراشیده شده روی زمین مچاله خوابیده کشیده است. صدای کسی که قرآن می خواند می آید.

در سلول مردی برهنه که کیسه ای بر سر دارد روی زمین نشسته است. خودش را جمع کرده است. دستش را جلوی بدنش گرفته است. صدای پارس سگ می آید٬ و صدای آوازی یا قرایت آیاتی که به عربی خوانده می شوند.

 در اتاق خواب پسری ده - یازده ساله روی تخت خوابیده است. مچاله شده است. آهنگ رولینگ استون (Rough Justice ) و صدای تلویزیون بگوش می رسد.

One time you were my baby chicken
Now you've grown into a fox
And once upon a time I was your little rooster
Am I just one of your cocks?

It's rough justice, oh yeah!
You're gonna have to trust me
It's rough justice
But you know I never break your heart…

 

پرده اول ( مردان و مردان ) :

- اتاق سمت راست روشن می شود.صدای اذان می آید. پسر خوابیده است. مرد با لباس عربی با آستینهای بالا زده و دستان خیس داخل می شود. با لگد به پسر می زند.

رحمان : ها..ها .. چی شد؟

عبدالله : هنوز که خوابی..پاشو برای نماز..

رحمان دوباره به خواب می رود. مرد با پا به پسر می زند.

رحمان: من بعدن می خوانم.. بعدن ...خوابم می آید.

عبدالله محکمتر می زند.

عبدالله : گورت را گم کن برو وضو بگیر... بیا نمازت بخوان.. تا سیاهت نکردم..

رحمان  بلند می شود. از در بیرون می رود. اتاق تاریک می شود.صدای اذان می آید با صدای پارس سگ.

 

- سلول روشن می شود. مرد زندانی (رحمان) با دستهایی که جلوی بدنش گرفته است٬ دوره شده است٬ با سه سرباز امریکایی . صدای پارس سگ می آید. بن (بنجامین ) سیگار می کشد.

بن : ترسیدی! کثافت تن لش ٬ وقتی بخودت بمب می بستی ٬پس چرا نمی ترسیدی ؟

رحمان خودش را جمع می کند. سیمون سیمهای گره خورده را از هم باز می کند.

سیمون : حالا که برق فلانت را سیاه کرد ٬ حرف می زنی . میگی کدوم مادر بخطایی یادت داد که..

بن : اگر بخواهی قبل از اجرای مراسم هم می توانی بگویی .

رحمان  از توی کیسه سیاه: خودم خواستم.

کمال ( سرباز آمریکایی ) : زر مفت نزن.. مادر.. کدوم خری خودش را واسه بهشت نفله می کند. بمب از کدوم گوری آوردی؟ لابد بمب انگلیسی را هم خودت ساختی ؟

بن می خندد.

بن : بهشت.. کشیش تان یا هر کوفتی که شما دارید  بهت نگفته آدم کشها به بهشت نمی روند؟

بن سر پنس دار سیم را می گیرد. نور کمرنگ می شود. صدای فریادهای مرد و فریاد های بروس اسپرینگ تیین (Born in USA ) .

 Born down in a dead man's town
The first kick I took was when I hit the ground
You end up like a dog that's been beat too much
Till you spend half your life just covering up

Born in the U.S.A.
I was born in the U.S.A.
I was born in the U.S.A.
Born in the U.S.A….

 

 -  اتاق سمت چپی روشن می شود. پسر روی تخت مچاله خوابیده است. مردی میانسال با سیگار روشن بالای سرش ایستاده است. دود را به درون می کشد ٬ شکمش بزرگتر می شود.

جورج (مرد) : بن ٬ مادرت نگفت کی برمی گرده ؟

بن ( بنجامین )‌:‌ نه.. شاید تا نیم ساعت دیگر.

جورج : نه .. حالا حالا ها نمی آد. خودش گفت دیر می آید. واسه همین من زود  آمدم خانه که تو تنها نمانی. مدرسه چطور بود؟

بن : مثل همیشه.

جورج: شام خوردی؟

بن : نمی خورم.

جورج : چرا؟ حالت خوب نیست؟

بن : نه خوبم.

جورج: جاییت درد می کند؟

لبه تخت می نشیند. دستش را روی باسن بن می گذارد.

جورج : بگذار ببینم کجات درد می کند. این جات ؟

بن به سرعت از تخت بیرون می رود. مرد به سمت بن می رود. صدای گریه بن و خاموش شدن چراغ.

 

پرده دوم ( مردان و خدا) :

- اتاق سمت راستی مردی سالخورده برای عبدالله و چند مرد دیگر حرف می زند. رحمان پایین اتاق نشسته است. 

مرد : امروز درهای شهادت باز شده. کمتر فرصتی اینگونه پیش می آید. چه در این دنیا هست که در بهشت نیست جز درد؟‌ جز نسیان؟

رحمان با انگشتهای پایش بازی می کند . عبدالله به پهلوی رحمان می زند. رحمان صاف می نشیند.

مرد:‌خبر دارم.. همه برادر های که اینگونه از بین ما رفته اند همه در بهشت هستند. همه ..

مردها گریه می کنند. رحمان مردها را نگاه می کند. عبدالله به پهلوی رحمان می زند. رحمان بغض می کند.

 

- سلول روشن می شود. مرد زندانی نماز می خواند. شلوار کردی پوشیده است .

بالا تنه عریان و پاها برهنه است. روی بدنش جا به جا رد کابل است. مرد قنوت می گیرد .

رحمان : ربنا آتنا فی الدنیا حسنه..

زنی با شلوارک و سوتین وارد می شود. زن جلوی مرد می رقصد.

زن : من فرشته هستم. حوری ( ح را با فشار حلقی می گوید .)

رحمان : الله اکبر .

زن : بسکه التماس خدا کردی. من را برایت فرستاد.

زن بدنش را به بدن رحمان می چسباند. بن عکس می گیرد و می خندد. زن زبانش را به کف دستش می کشد و دستش را به سینه رحمان می مالد.

زن : دیگه چی می خواهی؟ خدا که جواب التماسهایت را داد.

بن : برای سه تا زن بعدی دعا می کند.

رحمان چهار زانو نشسته است و اشهد می گوید. زن پایش را از صندل لا انگشتی در می آورد. پایش را بین پاهای رحمان می مالد.

زن : اوی .. آه.. آه...

رحمان بلند می شود. نمازش را قطع می کند. بن عکس می گیرد. و می خندد. زن پشت هم آه بلند می کشد. چراغ سلول خاموش می شود.

- صدای نفس نفس جورج . نفس نفس قطع می شود. اتاق خواب سمت چپ روشن می شود. پسر روی تخت پیچده بین ملافه ٬ مثل جنین جمع ٬خوابیده است . با ملافه تن برهنه اش را  پوشانده است . جورج پیراهنش را در شلوارش می گذارد.

جورج : شام برویم بیرون. بعد هم سینما.

بن جواب نمی دهد. جورج بیرون می رود. پسر ملافه را به خودش می پیچد. زانو می زند کنار تخت. کف دستها را روی هم می گذارد. دعا می خواند. : آه ای پدری که در آسمانها هستی. چیزی را از زیر زانویش بر می دارد. یک ماشین کوچک است. ماشین را به سمت دیوار پرت می کند. ماشین به دیوار می خورد. پسر سرش را روی تخت می گذارد و گریه می کند.

پرده سوم ( مردان و نهنگ ) :

-اتاق سمت راست روشن می شود. عبدالله و مرد پیر روی زمین نشسته اند و پشتی تکیه داده اند. رحمان روبروی آنها روی دو زانو نشسته است. فرشته با بالهای سفید گوشه صحنه نشسته است . عبدالله دستش را جلوی چشمهایش گرفته است و آرام گریه می کند.

مرد پیر : جز جانمان چیزی برای جهاد نداریم . حکم خداست. من اسم تو را نوشتم رحمان. عبدالله و مادرت هم راضی هستند. خدا هم از تو راضی است. یک لحظه است و بعد ملایکه تو را در آغوش خواهند گرفت. خوشا به سعادتت. مجاور خواهی بود.

رحمان بغض کرده است.

مرد پیر : کاش من بجای تو بودم. بخدا ببین کی است که می گویم. تو وساطت ما را خواهی کرد.

عبدالله گریه می کند. رحمان هم گریه می کند.

مرد پیر : دل کندن از دنیا سخت است . ولی خوشا بحال تو که دلبستگی نداری. نه زنی  نه بچه . پاک و سبک هستی. پس حی علی خیر العمل .

فرشته با پرهای بالش فال گلبرگ می گیرد. پرها را تک تک می کند و فوت می کند. رحمان با گریه از اتاق بیرون می رود. فرشته به دنبال رحمان می رود.

سلول روشن می شود. زندانی برهنه و بیهوش روی زمین است . خودش را جمع نکرده است. بن روی زمین نشسته است. فقط شلوار نظامی و پوتین به تن دارد. بن آوازی را از رولینگ استون زمزمه می کند. ساکت می شود. بطری کتابی اسکاچ دستش است. مست است.

بن : غصه اش را نخور. تو که نیت کرده بودی بمیری. شهادت شهادته. چه از کون پارگی مردن چه از تکه تکه شدن.

می خندد. کمی می نوشد.

بن : ساعت دو نصفه شبه. پاشو خم و راست بشو. غصه ندارد. من هم کونی بوده ام. همه یک روزی کونی می شوند . مگر نه؟! بچه داری؟‌ اگر داری نباید این کار را می کردی . همین بمب بازی را. تو که مردی فردا شوهر ننه اش ترتیبش را می دهد.

صدای ناله های کسی به عربی می آید. بن بطری را تمام می کند. همانجا کف سلول می خوابد. صدای موسیقی گسپل یا کلیسایی. اتاق سمت چپ روشن می شود. بن ماشینها را به دیوار ٬ پرت می کند. خودش را می زند.  فرشته وارد اتاق می شود. بن را بغل می کند. بن تقلا می کند. به فرشته مشت می زند. فرشته سر بن را می گیرد. بن گریه می کند ٬ با صدای بلند. صدای موسیقی کلیسا.  

 

پرده چهارم (‌مردان و مرگ ):

صدای تلاوت آرام قرآن از دور. با صوتی آرام. صدای موسیقی کلیسای .

 هر سه اتاق همزمان روشن می شوند. رحمان زندانی و بن یازده ساله هر دو طنابی را بصورت طناب دار گره می زنند. رحمان یازده ساله در اتاق سمت چپ کمر بند انفجاری را به تن می کند. مرد زندانی انتهای طناب را به پایه تخت می بندد. بن یازده ساله طناب را به پایه تخت می بندد. رحمان ها با صدای بلند. اشهد می خوانند. بن صدا را می شنود. سمت دیوار وسط می آید. به دیوار می زند. رحمان زندانی هم به سمت دیوار می آید.

 رحمان یازده ساله خودش را در آینه نگاه می کند. زنی که رویش پوشیده است داخل می آید. رحمان را می بوسد. رحمان خودش را کنار می کشد. زن کنار رحمان می ایستد. عبدالله عکس می گیرد. هر سه برای دعا می نشینند بر روی زمین. عبدالله آیه ای  را می خواند. (سوره نساء – آیات هفتاد و چهار به بعد )

فلیقاتل فی سبیل الله الذین یشرون الحیات الدنیا بالاخرت و من یقاتل فی سبیل الله فیقتل او یغلب فسوف نوتیه اجرا عظیما ..  

 

بن به دیوار می زند. رحمان زندانی هم با کف دست به دیوار می زند. هر دو دستها را باز می کنند. به دیوار می چسبند. رحمان زندانی از جایی را که پیشانی پسر روی دیوار قرار گرفته است را می بوسد. صدای قرآن خواندن عبدالله بلندتر می شود. رحمان زندانی و پسر آرام به دیوار چسبیده اند. هر دو به سمت طناب بر می گردند. حلقه های طناب را به گردن می اندازند. دستها را به دردسر با طناب دیگری می بندند. با یک حرکت سریع از تخت فاصله می گیرند.  کشش طناب به زمین می کوبدشان. شروع به تقلا می کنند. آرام می شوند . می میرند. رحمان کودک از در بیرون می رود. موسیقی آرام کلاسیک . فرشته وارد می شود. چند عکس از هر دو می گیرد و می رود. همه جا تاریک می شود.

صدای انفجار موسیقی الله اکبر.


تعداد بازدیدکنندگان : 72127


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com