پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 فروردین ماه سال 1385
لالایی ٬ اثر چاک پالا نیوک  Chuk Palahniuk

 

 

دشنه و سنگ ممکن است که استخوانهایت را خرد کند ٬ ولی کلمات هیچوفت به تو آسیب نخواهند رساند.

چاک پالانیوک نویسنده کتابهای کلوب دعوا (‌Fight Club ) و خفگی (Choke ) است. کتاب لالایی ( Lullaby ) خیلی معروف نیست. یا حداقل قدر بقیه معروف نیست. یا شاید اصلن معروف نیست. در هر حال کتاب خیلی خوبیست. جز دو سه فصل آخرش که من نفهمیدم چی به سر نویسنده آمد که ناگهان وارد قلمرو هری پاتر شد!

قرنها پیش ٬ ملوانها عادت داشتند در سفرهای طولانی ٬ یک جفت خوک را در جزایر متروکه به امان خدا رها کنند. یا یک جفت بز را ول کنند. در هر حال ٬ در سفر بعدی آنها ٬ جزیره تبدیل به یک منبع گوشت می شد. این جزیره ها دست نخورده بودند. آنها محل زیست و زاد و ولد پرندگانی بودند ٬ که هیچ شکارچی نداشتند. تخمهای این پرندگان در هیچ جای دیگر کره زمین نمی توانستند دوام بیاورند. گیاهان آنجا ٬ بخاطر فقدان دشمن ٬ بدون خار یا سم تکامل پیدا کرده بودند. بدون شکارچی و دشمن ٬ این جزیره ها حکم بهشت را داشتند.

در سفر بعدی ملوانان  به این جزایر٬ تنها چیز موجود ٬  گله های خوک و بز بود.

اویستر قصه را تعریف می کند.

ملوانان این کار را "  بذر گوشت افشانی "  می نامیدند.

اویستر می گوید. " این تو را یاد چیزی نمی اندازد؟‌ مثلن داستان آدم و حوا ؟"

در حالی که از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کند ٬ می گوید ٬ " تو هیچوقت نمی دانی که کی خدا با کلی سس باربی کیو( barbecue) برخواهد گشت ؟ "  

راوی کتاب همه چیز را در زمان حال روایت می کند. راوی٬ لالایی آفریقایی را می داند که هرکس که آنرا بشنود ( نه بخواند ) می میرد. در طول داستان راوی کلی آدم بی مصرف ( Ass hole = من نمی دانم ترجمه اش به فارسی چه می شود. نه تحت الفظی .. قطعن بی مصرف نمی شود. چون عضوی که ذکر جمیلش رفت بسیار با مصرف است !! ) را به درک می فرستد. من تخیل نویسنده را به شدت تحسین می کنم. از همه مهمتر شخصیت پردازی های او را. راوی بیمار است. از صدا. او زن و دخترش را با این لالایی بدون اینکه بداند چه می کند٬ کشته است.

These music -oholics . These calm-ophobics

این موسیقی - معتادها. این سکوت - ترسها.

هیچکس نمی خواهد قبول کند که ما به موسیقی معتاد شده ایم. این ممکن نیست. هیچکس نمی تواند به موسیقی و تلوزیون و رادیو معتاد شود. ما فقط دلمان بیشتر می خواهد ٬کانالهای بیشتر ٬ صفحه نمایش بزرگتر و صدای بلندتر. ما نمی توانیم بدون آنها تاب بیاوریم ٬ اما نه ٬ هیچکس معتاد نیست. ما می توانیم هر وقت که بخوایم خاموشش کنیم.

 کسی می داند که آیا کتابی از او در ایران ترجمه شده است یا نه؟‌ خدا را چه دیدی شاید ( گاس copyright سر هرمس مارانا)  من کتابش را ترجمه کردم.

 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 72138


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com