دیروز که رفته بودم خرید دم فروشگاه جاینت (Giant) یاد مادربزرگم افتادم. شاید بخاطر همه پیرزنهایی بود که موهایشان سفید بود. در خانواده مادری از همه آذری تر بود. لهجه غلیظی داشت. همه " ق" ها را " گ " تلفظ می کرد. جالب است که او از همه بیشتر نمونه آمریکایی دارد با اینکه از همه کمتر تلاش کرد. اینجا همه زنهای همسن او ٬موهایشان مدل موهای او است و کفشهایشان. این کفشها . سفید یا کرم یا طوسی روشنُ٬ با بند یا بی بند خیلی مرا یاد او می اندازند. برای نسل خودش زیادی عصیانگر بود. فکر کنم همین شد که زود مرد. پنجاه سالش که شد ٬ دیگر موهایش را رنگ نکرد. موهایش کم کم یکدست سفید شدند. آنها را کوتاه می کرد و بین مو ها را های لایت (لو لایت !! ) خاکستری می کرد. صاحب سبک بود. نماز نمی خواند. تا آخر هم دین به خرجش نرفت و من نفهمیدم چطور زنی با سه نسل فاصله از من ٬ که کتابخوان هم نبوده ٬ که پدرش مذهبی و مادر و خواهرهایش چادری بوده اند ٬ جرات کرد به این صراحت کار خودش را بکند. می گفت همیشه می دانستم آقا خان می رود. پدر بزرگم را می گفت. همه سعیش را کرد که او نرود ولی او رفت. مادربزرگ خودش کار کرده بود. زن عجیبی بود با دسترنج کارش ( تولیدی پوشاک بچه داشت ) چند مغازه خریده بود. در خیابان شانزه لیزه . منظورش همین امیر اکرم خودمان است. عاشق این بود که یک زن پیشرو باشد. حتمن اگر سواد درست و حسابی داشت یک انجمنی چیزی عضو می شد. تا آخر حاضر نشد مانتو شکل همه بپوشد. تابستانها می رفت پارچه نخی گلدار و طرح دار ( مثل پارچه چادر نماز )می گرفت و از آن مانتو می دوخت. مادرم می گفت :مانتو های من در آوردی مامان. مادربزرگ همان من در آوردی ها را می پوشید. می گفت به جوانها گیر می دهند ٬به من ببینم کی گیر خواهد داد . (البته این ها را به آذری می گفت ). می گفت من افسردگی دارم و رنگ تیره افسرده ترم می کند.
افسردگی داشت. از دوازده سالگی که روسها وارد تبریز شده بودند. از همان موقع که فهمیده بود که دختر چهارم یک خانواده معمولی است که دلشان شدیدن پسر می خواسته . وقتی او بدنیا آمده ٬ خیلی خورده تو ذوق پدر و مادرش. خودش بزرگ شده است. دیگر لباسی برایش نخریده اند. هرچه بوده لباس خواهرهای بزرگتر بوده است. او ناخواسته به دنیا آمده است . مدرسه نرفته چون روسها در شهر بوده اند. در پانزده سالگی عاشق آقاخان ٬ پسر فرح السلطنه شده است. غلط زیادی! خدا عالم است که چقدر چشم سفیدی کرده تا زن آقا خان بیست ساله شده. آقا خان همه عمر منتظر بود که یک روز در بزنند و بگویند :بیا مرگ ما تیمسار بشو! ولی در نزدند. مادربزرگ شروع کرده به کار. حسادتش عامل پیشرفتش بود. دوست نداشت آنطور بماند. دوست داشت بیاید تهران. آمد. دوست داشت در امیریه خانه بخرد. خرید. بعد دوست داشت برود یوسف آباد. رفت. هفت ساله بودم که مادربزرگ عشق کارخانه داشتن بود. از کلمه کارخانه دار مور مورش می شد. کار کرد . هر چه داشت و نداشت فروخت و کارخانه خرید. در شهریار. آقا خان همه این روزها روبدوشامبر سیلک می پوشید و در استکان پایه نقره چای می خورد. آقا خان هم برای مادر بزرگ حکم وسایل خانه را داشت. شیک بود. عتیقه بود. به کلاس خانه می آمد. راننده شیکی بود. در زندگی مشترک تقسیم کار شده بود. همه چیز را مادر بزرگ تامین می کرد. آقاخان اصالت را می آورد.
خانه را هم عوض کرد. رفت سلطنت آباد. اسم جدید هم حاضر نبود یاد بگیرد. پاسداران از نظرش دهن پر کن نبود. آشپزی بدی داشت. آقا خان رفت. آقا خان دلش می خواست مردی کند. در خانه مادر بزرگ نمی شد. کار سختی بود. آقا خان که رفت افسردگیش بدتر شد. شاید عاشق آقاخان بود. شاید هم حرصش در آمد. شاید هم ربطی به آقاخان نداشت و قرار بود بعد از یائسگی اینطور بشود. سه بار سکته کرد. هربار زنده شد. خودش را دایم فیزیوتراپی می کرد. دوست نداشت زمین گیر بشود. هفده سال بعد از رفتن آقا خان زندگی کرد. وقتی می مرد خیلی لاغر بود. چهل کیلو. چند ماه آخر مرا یادش نیامد. ولی من او را یادم است! |