پیاده رو
پیاده رو  شرح حال من نیست ٬ نوشته های من است.
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
نوشته ام

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1385
بفرمایید آقای ر.ق  یا قبیله ای بنام سی د (‌به کسر) را دیوا

 

 

(۲)

 

قبیله سی د (‌به کسر) را دیوا در شمال غربی گینه در نزدیکی شهر بوکه (Boké) زندگی می کنند. رییس قبیله سی گوا تو ویت سینیور در دانشگاه کیپ تاون درس خوانده است. سی گوا تو ویت سینیور مطالعات گسترده ای در زمینه تلاش بی وقفه بشریت - دانشمندان - برای کشف دارو های ضد بیماری و افزایش دهنده طول عمرانسان داشته است . در دانشگاه درسهای زیادی تدریس می شده اند که مفصلن در مورد ازدیاد بی رویه جمعیت و عواقب آن می نالیدند. بیکاری ٬ محدود بودن منابع ٬ بالا رفتن آمار جرم٬ جنگ و هزار درد دیگر که اگر اکثر آدمها ٬ مثل آدم می مردند٬ شاید اینجور نمی شد. پدرش - سوا تو وینتا - دوست داشت که او مرد فهمیده ای باشد یا حداقل مثل اجدادشان آدم خوار - کانیبالیست -  نباشد.

 (یک توضیح کوتاه در مورد اجداد :‌بعد از حکم ملکه اسپانیا در مورد مبارزه با کانیبالیسم ٬مخصوصن در بین انسانها٬ اجداد سوا تو وینتا حسابی به درد سر افتادند. ملکه ایزابلا دستور داد  هرکس را که آدم بخورد بکشند. روش بسیارلطیفی بود برای مبارزه با یک کار غیر لطیف. به هر حال اجداد آدمخوار حسابی از عملکرد خودشان شرمنده شدند و سعی کردند که رفتار مناسب تری داشته باشند. )

پدر سی گوا تو ویت سینیور همیشه دوست داشت پسرش کفش بپوشد. هر وقت گرسنه شد  دنبال غذا نرود ٬ بلکه همیشه  دنبال غذا برود و مرتب غذا را انبار کند و حسابی چاق بشود  و حداقل دو بچه فهمیده داشته باشد. او می خواست سیر تکاملی بشری ( Evolution) را در سه نسل با زور بچپاند. از جد آدمخوار با دماغ سوراخ شده تا یک جنتلمن رنگیین پوست با کراوات زرد.

سی گوا تو ویت سینیور در سفرش به پکن پاک دیوانه شد. چرا ملتی که از زور بی غذایی هر چیزی - از خزه تا کرم - را می خورند ٬ همدیگر را نمی خورند ! ؟ روش بهتری است. از یک طرف این همه آدم در خیابان نمی لولند و از طرف دیگر هم آدم گرسنه نمی ماند. فکرش را بکن . منبع غذایی در خیابان راه می رود. یک یخچال یا یک گاوداری بزرگ. خیلی فکر کرد. احتمالن اگر شما این روز ها ٬ سی گوا تو ویت سینیور را در یک مهمانی کوچک قبیله ای در حال رقص سنتی ببینید ٬ نخواهید فهمید که او چقدر فکر کرده است. او به این فکر کرده است که باید به کمک کره زمین بشتابد. فهمیده است که انسان شدیدن در برابر حیوانات دیگر مصونیت پیدا کرده است . دیگر هیچ شکارچی طبیعی ندارد و شوخی شوخی از هرم غذایی خارج شده است. زنده باد تفنگ ! سالی یکبار یکنفر را خرسی یا شیری می خورد. معمولن هم اتفاق به این سادگی ها نیست. انسان زبان بسته و عاشق طبیعت می خواسته است که توله خرس را با چیبس پنیری تغذیه کند - زن انسان مظلوم هم چلیک چلیک عکس می گرفته - که مادر خرس ناراحت شده و زده دمار از روزگار انسان مهربان در آورده است. البته حتمن ظرف سه روز خرس مادربه جرم هاری بوسیله جنگل بانان غیور کشته شده است و الان در موزه اوهایو -بصورت خشک شده  -به بازدیدکنندگان تبیلغ چیبس پنیر نشان می دهد. همین انسان مهربان  در برابر بیماری با دارو و در برابر بلایای طبیعی با بتون مصونیت پیدا کرده است. همینطور می شود که میانگین طول عمر انسان روز بروز بالاتر می رود و جمعیتش هم مرتب بیشتر می شود. و بوم!

 

روزی سی گوا تو ویت سینیور در حیاط دانشگاه با دو دست آمریکایی و فرانسوی اش نشسته بود تا تکالیف دانشگاهیشان را بنویسند. تکلیف یک مقاله تحقیقی بود در مورد جنگهای قرن بیست و بیست و یک  که محدود شده بود به جنگهای روی کره زمین . خیلی جنگ بود.  جنگ جهانی دوم ٬ ویتنام ٬ جنگ جهانی اول ٬ دومین جنگ ژاپن و چین  ٬ دومین جنگ کنگو و برو تا آخر. پر از رقمهای دهن پر کن در مورد کشته ها. شصت و دو میلیون ٬ دو میلیون و سیصد ٬ پانزده میلیون ٬ بیست میلیون ٬سه میلیون و هشتصد و برو تا آخر. دختر فرانسوی حسابی احساساتی شد. گفت :‌چقدر انسان رذل و احمق است. آخر چرا جنگ ؟ ‌موقع گفتن این جمله تکراری اشکی هم گوشه چشمش برق زد. پسر آمریکایی در حالی که سعی می کرد نوک خودکارش را که موم زرد گوش به آن چسبیده بود ٬با  شلوار جینش پاک کند ٬ گفت :‌" امیلی ٬ اگر همین جنگهای تخمی نبود ٬ الان انقدر آدم کره زمین را برداشته بود که مجبور بودیم همدیگر را بخوریم . "

  سی گوا تو ویت سینیور به این جمله فکر کرد. همزمان به جمله " پیشگیری بهتر از درمان هست " ٬ هم فکر کرد که روی قوطی کاندوم اهدایی از طرف سازمان مبارزه با اچ.آی.وی ٬نوشته شده بود. یک جنگ سادۀ خودمانی  کلی دلار هزینه دارد. آلودگی هوا و زمین هم دارد. کلی هم آشغال غیر قابل بازیافت تولید می کند. از همه مهمتر اینکه ٬مرده های جنگ آنجور که دلشان می خواسته است ٬ نمرده اند. بعضی از آنها حتی زندگی درست و حسابی هم نکرده اند. پسر بچه هفت ساله مرده چیزی از زندگی نمی داند. در قبیله اجدادی سی گوا تو ویت سینیور رسم بر این است که آدمها را فردای سالروز تولد چهل سالگیشان - اگر خودشان بدلیل دیگری نمرده بودند - می خورند. خیلی آرام و بی سر و صدا. انسان چهل ساله آنقدر فهمیده است که بفهمد وقت رفتن است. خودش را خوب می شورد. در صورت لزوم موهای زاید را هم می تراشد. یک معجون خوشمزه با طعم زعفران و عسل می نوشد. این معجون او را بیهوش می کند. سپس یک نفر آرام خرخره اش را فشار می دهد. بدون اینکه خیلی دست و پا بزند و یا حتی چشمهایش را باز کند. چند بار مثل ماهی دهنش را باز و بسته می کند و خداحافظ شما ! به همین سادگی ! همه تلاشی که فرد برای مبارزه با مرگ می کند ٬ موقعی است که می خواهد بر اثر داروی بیهوشی خوابش نبرد. او می داند وقتی خوابید همه چیز تمام است. او می رقصد . بالا و پایین می پرد. حرف می زند. و تا آنجا که می تواند از دقایق آخر لذت می برد. دیگران هم به او کمک می کنند. طبل می زنند. آواز می خوانند. ولی او به هر حال می خوابد. این روش از نظر سی گوا تو ویت سینیور خیلی بهتر از جنگ یا هر کوفت و زهر مار دیگر است. او این روش را برای مجلس کشورش بعنوان یک طرح مطرح خواهد کرد. در اوج ناباوری و مخالفت مجامع بشر دوست بین المللی طرح تصویب خواهد شد.

 

(۳)

 

 


پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1385
قسمتی از یک داستان بلند بنام  :

 

 بفرمایید آقای ر.ق  یا قبیله ای بنام سی د (‌به کسر) را دیوا

 

(۱)

 مرد داستان من گریه می کند. بنا بر توصیه ر.ق مرد داستان باید اسم داشته باشد  تا تبدیل به یک شخصیت بشود. مرد را امین درودیان می نامم. ر.ق گفته است باید راجع به شخصیتهایم بیشتر حرف بزنم تا از مرز نمایشنامه به داستان بگذرم. امین سی و دوساله است. قد متوسط و  چند سالی می شود که پیشانیش بلند و بلند تر می شود. جلوی موها مثل یک هفت مانده و کناره مانند دو هشت عقب نشینی می کنند. امین مهندس مکانیک است و دو سال است که به این شهر سرد آمده است . ر.ق در مورد مکان و زمان هم حساسیتهای خودش را دارد. تورنتو. امین در تقاطع خیابان یونگ و بالیول زندگی می کند. من - که نویسنده این داستان هستم - کسی را در تورنتو نمی شناسم که در تقاطع یانگ و یک جای دیگر زندگی نکند. زن امین ٬ نسیم  بیست و نه ساله است. او باسن بسیار بزرگی دارد که اصلن قشنگ نیست. من از آن دسته نویسنده ها نیستم که به قیافه و هیکل شخصیت هایم کاری داشته باشم . برای من واقعن مهم نیست. من این را نوشتم چون برای نسیم مهم است. نسیم رضوی فکر می کند که همه آدمها به باسن او فکر می کنند. این را شما نخواهید فهمید ولی من می دانم. چون من نسیم را خلق کرده ام. اگر کسی به نسیم آدامس بدون قند تعارف کند ٬ نسیم آن را اشاره  غیر مستقیم به باسنش و توهین مستقیم به خودش می داند.

تورنتو شهر سردی است. هر جانور خونگرمی این را می فهمد. گاهی اولین برف در ماه اکتبر روی زمین می نشیند و آخرین برف اواخر آپریل گورش را گم می کند. امین به دوستش می گوید :‌ نورت یورک خیلی جای بی خودی است. پر از ایرانی جواد است. دوستش هم تایید می کند. دوست امین ٬ رضا ساکن یانگ و دیویس ویل است. یک کوچه بالاتر  از خانه امین. آقای ر.ق می دانم که دارم زیاده روی می کنم. گندش را در می آورم. ولی من اعتقادات خودم را دارم . یا رومی روم ٬ یا زنگی زنگ. آدمها یا بی سر و صدا ٬ بی نام و بی شکل در قصه های من می آیند و می روند یا اینجور فیها خالدونشان را وسط می کشم.

داستان از گریه امین شروع نمی شود. داستان از اینجا شروع می شود که نسیم در یک عصر بسیار سرد ٬ خانه را ترک می کند و برای همیشه به خانه رضا می رود. من همه قصه را اولش می گویم که اگر برایت جالب نیست بروی دنبال یک کار مهمتر . امین کاغذ زرد روی یخچال را می خواند. امین من برای همیشه رفتم. می دانی که کجا . خسته شدم . فکر می کنم نامه های قهر زنها خیلی کلیشه ای شده است. باید یک فکر اساسی برای نامه های قهر بکنیم. امین پوتینهایش را می پوشد. شال گردن. کت. دستکش. می رود چند خیابان بالاتر. شراب می خرد. کمی فروشگاه را می گردد. بر می گردد خانه. لباسهایش را در می آورد ٬ بطری را باز می کند. و حالا چشمهایش نمناک می شوند. نسیم و رضا در یک کیلومتری امین ٬ روی کاناپه دراز کشیده اند. رضا کمی تکان می خورد.

 نسیم می پرسد :‌راحتی؟

رضا :‌آره..

نسیم به باسنش فکر می کند و کمی هم به امین. حس می کند هیچ چیز عوض نخواهد شد. ولی اینطور نیست. نسیم یک سال دیگر در یک کار داوطلبانه در گینه بوسیله یک قبیله آدمخوار بنام سی د (‌به کسر) را دیوا ربوده خواهد شد. قبیله سی د (‌به کسر) را دیوا خیلی چربی زن  و گوشت کف دست مرد را دوست دارند. این دو در قبیله غذاهای اشرافی محسوب می شوند. آنها همه زنان چربی ساز قبیله خود را خورده اند و بر اثر فلسفه انتخاب اصلح در طبیعت (Natural Selection)‌ همه زنها های قبیله نی قلیونی شده اند. آنها نسیم را برای اصلاح نژاد نگاه می دارند و او را نمی خوردند.  نسیم با رییس قبیله - سی گوا تو ویت جونیور  که آخرین بازمانده مردانی است که کف دستشان گوشت دارد-  ازدواج خواهد کرد. و دوازده بچه خواهند داشت. 

همه قصه به همین سادگی و مزخرفی است. مساله داستان ابدن خیانت و این حرفها نیست. مساله باسن نسیم است که راوبط او را با آدمها تعیین می کند. در مورد رضا و امین خیلی نخواهم نوشت. من مرد نیستم و معمولن با شخصیتهای مرد داستانهایم خیلی همزاد پنداری ندارم. آنها را در حد تیپ نگاه خواهم داشت. ولی نسیم را نه.  نسیم لیسانس زبان انگلیسی دارد. در یک فروشگاه خیلی بزرگ بنام بی (‌به کسر ب)‌کار می کند. فروشنده قسمت لوازم خانگی است. از چهارده سالگی کناره های باسنش رشد کرده است. کمرش باریک است. کم کم از پشت به حجم باسن اضافه شده است. باسن حتی پایینتر آمده و حتی روی رانها هم رخته کرده است. او از هفده سالگی کناره های باسنش را روزی چهل دفعه به دیوار کوبیده است. امین یکبار گفته است :‌ دامن بیشتر از شلوار به تو می آید. نسیم فکر می کند اگر بجای باسن ٬ شکم داشت حداقل می توانست گاهی نفسش را حبس کند و شکمش را کوچک کند. ولی باسن اصلن قابل کنترل نیست. تلویزیون ٬ رادیو و مجلات مرتب از لاغری ٬ داروی لاغری ٬ دستگاه لاغری قسطی ٬ کلینیک لاغری ٬ دوقلو های لاغر و هنرپیشه های چهل کیلویی حرف می زنند.

 

(۲)

 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 72107


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Web Blog Pinging Service

من که نفهمیدم این بلاگ اسکای  چرا جا برای ایمیل آدرس ندارد..
ولی به هر حال آدرس ایمیل من است  :  
                          piaderou@gmail.com