اگر نخواهم تمرکز کنم٬ هیچ چیز جلو دارم نیست. نه این کتاب ٬ نه صدای سارا برایتمن. دلم می خواهد مرد میز بغلی را نگاه کنم. او دارد چیزی را تند تند تایپ می کند. او تمرکز کرده است. فکر می کنم. بهتر است کتاب را روی زمین بندازم. مرد سرش را بلند خواهد کرد. به چشمهایش نگاه خواهم کرد و لبخند خواهم زد.
خواهم گفت :ببخشید٬ حواستون را پرت کردم.
خواهد گفت :نه..اینطور نیست.
خم می شود کتاب را از زیر پایش به من بدهد. نگاهی به جلد کتاب خواهد کرد.
خواهد گفت : سر بوگانوف .. نشنیده بودم.. نوشته کیست؟
خواهم گفت : نوشته خودش.. مثل آلبوم مدونا اثر مدونا
خواهد گفت ٬ فکر نمی کنم چیزی بگوید. خواهد خندید. یا لبخند خواهد زد.
به کتابم نگاه می کنم. امروز روز مناسبی نیست. سبیل هایم را بند نینداخته ام. ابروهایم هم جوانه زده است. از این فاصله معلوم نیست. ولی اگر بیاید سر میز من بنشیند٬ حتمن خواهد دید. آفتابی هم هست. اگر دست روی صورتم بکشد حسشان خوهد کرد.امروز روز مناسبی نیست. لباس زیرم هم مناسب نیست. اعتماد به نفس ندارم. جوراب هم پایم نیست. ناخنهای پایم نامرتب هستند. زیر بغل هایم.
سعی می کنم که تمرکز کنم روی کتابی که می خوانم. زنی که دو میز آنطرفتر ٬کنار میز مرد٬ نشسته است کتابش را روی زمین می اندازد. امروز روز مناسب آن زن است. مرد عکس العملی نشان نمی دهد. هدفون در گوشش است.از این فاصله معلوم نیست. زن خم می شود. کتابش را از زیر میز مرد بر می دارد. چقدر دلم برای آن زن می سوزد. |