زنان مستقل..

 

 

 یک:

 

دوستش داری.معلوم است٫ از لرزش دستهایت وقتی کلید را نمی توانی مستقیم نگاه داری٫ از اشکهایت. در را باز می کنی. کفشهایت را در می آوری. صدایش می کنی. کسی جواب نمی دهد. رفته است. می دانستی که می رود. بار هم صدایش می کنی. شاید حمام باشد. جواب نمی دهد. چراغ پیغامگیر را که چشمک می زند می فشاری. صدای خودت را می شنوی .

 

      ـ  الو.. الو علی.. نیستی؟ ببین من الان رسیدم. هواپیما تاخیر داشت. برای همین به جلسه عصر امروز نرسیدم. فردا را باید بمانم. می دانم فردا اجرا داری. سعی می کنم خودم را برسانم. ولی فکر نکنم بشود. سعی کن بفهمی. دوباره شب زنگ میزنم
بیپ .. بیپ... Monday, four sixteen pm 

- الو.. الو علی.. نیامدی هنوز... زنگ زدم حالت را بپرسم. آمدی به من زنگ بزن
 من 
  تادو ساعت دیگه بیدارم. تلفن هتل هست . 218 436 9787   داخلی 34  ..
  بیپ .. بیپ ..Monday , eleven forty eight pm.

 

      - الو .. الی.. گوشی را بردار...... علی... کجایی تو ... کجا رفتی صبح به این زودی..      به من زنگ بزن.. علی من ... به من زنگ بزن...
     بیپ.. بیپ..
Tuesday٫ six thirty nine am 

 

            - علی.. علی... کجایی تو ؟ من جلسه را کنسل(cancel) کردم.. من عصر بر می             گردم. ساعت 5 پرواز دارم. کارتم را بگذار خانه.. می بینمت... علی .. دوستت              دارم...
            
 بیپ .. بیپ.. Tuesday٫ two twenty two  pm  

 

تخت مرتب است. رویش می نشینی. گریه می کنی. شلوارت را در می آوری. رو تخت دراز می کشی. تلفن زنگ می زند. جواب نمی دهی. صدای علی می پیچد توی خانه.

 

           - شیرین... نشد بهت خبر بدهم... حال مادر بهم خورده... من از سرکار دیروز     
           مستقیم رفتم ایستگاه اتوبوس.. صبح رسیدم .. من الان بیمارستان هستم .
          شمارش هست..

 

به سمت تلفن می دوی... گوشی را برمیداری...

-         علی... علی...

 

 

دو :


  زن با کالسکه وارد مغازه می شود. فروشنده شال را روی میز می گذارد و به سمت زن می رود.

  
-   
سلام..

      -    سلام...

      -     هوا حسابی سرد شده...

      -     آره دوباره زمستان آمد...

      -     بله... ولی زود می گذرد.


    جلوی کالسکه  با پلاستیک شفاف پوشیده شده است. درون کالسکه پتویی است که خرسها رویش برف بازی می کنند.


  -    چند
وقتش است. فروشنده به کالسکه اشاره می کند.

        -    دوماه..

        -   آخی... این هوا سرد نیست براش... البته خوب پوشوندینش... بد نیست براش سرش هم زیر پتو باشه؟

       -     اوه نه... پتوش سبکه.. آخه بیرون هم خیلی سرده.. ولی دکترش گفته روزی سی دقیقه باید بیارمش در هوای آزاد...

       -    درسته...راستی دنبال چیز خاصی می گردید.. ؟

       -    بله... از آن ژاکت پشت ویترین چه رنگهایی دارید؟

       -    کدام؟

       -    همان که دکمه های چوبی دارد...

       -    بله.. آن کشمیر است... جنس عالی.. این سه رنگ را هم دارد.


     به قفسه پشت سرش اشاره می کند.


 -  
می شود من آبی  را امتحان کنم.

       -   البته.. هم رنگ چشمهاتان هم هست...


    زن می خندد. تای ژاکت را باز  می کند. ژاکت را بالا می گیرد و نگاه می کند.


-    
اندازه من است؟

      -     بله.. فکر می کنم... کوچکترین سایز است. خوب لاغر کردید در دوماه.. ورزش و رژیم نه؟


بچه گریه می کند. زن نایلون را از جلوی کالسکه کنار می زند. بچه را بغل می کند. نوزاد چینی است. چشمهایش بسته است. زن می گوید.


-   
راستش من وضع حمل نکردم. می شود سبزش را هم ببینم.