حرف بزنیم.


زنگ تلفن برای چهارمین بار بصدا در می آید. زن از آشپزخانه بیرون می آید. به پسر نگاه می کند. پسر کانال تلویزیون را عوض می کند. زن گوشی تلفن را بر می دارد.

 

-                Hello

-               

-                No

-               

-                Never mind

-               

-                Ok, bye

 

پسر تلویزیون را خاموش می کند. زن به آشپزخانه می رود. پسر با صندلی چرخدار برقی را به سمت آشپزخانه می رود. صندلی به فرش گیر می کند. از اینجا به بعد مکالمات را ترجمه می کنم. از پاورقی نویسی خیلی دل خوشی ندارم.

 

زن: کایل چی شد ؟

پسر : لعنتی..  قبلیه خیلی بهتر بود.

 

زن بیرون می آید. صندلی چرخدار را از فرش آزاد می کند.

 

زن: چیزی می خواستی؟

پسر : نه.. مامان کی می آید؟

زن : شب.. دیر

پسر : کی بود زنگ زد.

زن : رابرت .. برای نصب هواکش.. گفت که..

پسر :گرسنه هستم

زن : ده دقیقه دیگر حاضر می شود.

 

زن به آشپزخانه برمی گردد. پسر دم در آشپزخانه زن را نگاه می کند.

 

زن: کایل ..  گفتم که ده دقیقه دیگه..

پسر : اشکال دارد نگاهت کنم.

زن : نه .. نگاه کن..

 

پسر با صندلی وارد آشپزخانه می شود.

 

پسر : فکر کنم مامان فهمیده.

زن خیار را خورد می کند

پسر : عکست را توی کشوی تختم دید. 

زن خیار خورد می کند.

پسر : موافقه. چون چیزی نگفت .

زن : لطفا حرفش را نزن..

پسر : چرا؟

زن : ما قبلا راجع به این مسئله حرف زدیم .

پسر : همش بخاطر اینه که من فلج هستم... نه؟

زن در یخچال را باز می کند.

پسر : ولی تو هم یک پناهنده بی جا هستی..

زن  سس را بیرون می آورد.

پسر : تو به این کار احتیاج داری.. مگر نه؟ من می توانم از مامان بخواهم که تو را اخراج کند.

زن صندلی چرخدار را به بیرون آشپزخانه هل می دهد. تلویزیون را روشن می کند. میز تاشو را جلوی صندلی باز می کند.  زنی در تلویزیون اخبار هواشناسی می گوید. زن با بشقاب غذا بر می گردد. پسر ظرف را پس می زند.

زن : کایل خواهش می کنم پسر خوبی باش.

پسر : من بچه نیستم.. مثل بچه ها با من حرف نزن.

زن : باشد بیا مثل دو تا دوست به هم حرف بزنیم.

پسر بشقاب را می گیرد.

زن : من چهارده سال از تو بزرگترم. می فهمی. اصلا موضوع بیماری تو نیست.

پسر : تو خودت اول خواستی. توی حمام. مگر نه ؟

زن : من فقط وظیفم را انجام دادم.

پسر : چرا قبلی ها این کار را نکردند.

زن : من فقط شستمش . می فهمی ... مثل انگشتهای پات .. همین.

 

زن از پله ها بالا می رود. پسر فریاد می زند.

 

پسر :  من  همه چیز را می دانم. تو دو بیمار قبلیت مرده اند. تو ویزات الان معلقه. من خودم برگش را دیدم. اگر مامان هم یک گزارش بد بده تو باید برگردی همان جایی که بودی.. سابقت خرابه...

زن : تو حق نداری من را تهدید کنی. می فهمی.

پسر: من به مادر چیزی نمی گم.. ولی...

زن: غذایت را بخور.


پسر صدای تلویزیون را بلند می کند. غذایش را تمام می کند.

 

پسر فریاد می زند: غذام را خوردم. من باید حمام کنم قبل از خواب. 

 

زن کتاب می خواند. انگشت سبابه اش را توی دهانش می کند. قسمتی از ناخن را می کند. بلند می شود. کتاب را روی تخت پرت می کند. به حمام می رود. شیر آب را باز می کند. وان پر می شود. کمی شامپو می ریزد. به طبقه پایین می رود. پسر تلویزیون را خاموش کرده است. پسر را بغل می کند. روی صندلی بالابر می گذارد. پسر بالا می رود. خودش بالای پله ها روی صندلی چرخدار دوم می نشیند. بلوزش در می آورد. دنده و سرشانه های باریک سفید لرز می کنند. زن شلوار پسر را در می آورد. پسر را بغل می کند و در وان می گذارد. پسر دستهایش را به کناره وان میگیرد تا خودش را بالاتر از سطح آب نگه دارد. زن دو پای بدون ماهیچه را می شورد. عضو کوچک تغییر حجم می دهد.

 

زن : خانم جانسون .. باور کنید که تغییر می کند.

زن دوم : امکان ندارد.. پسر من از کمر به پایین فلج مادر زاده..

زن : ولی من خودم دیدم.

زن دوم : لابد از تغییر دما بوده.. من با دکترش هم صحبت کردم...

زن : حق با شماست.

 

سر پسر را شامپو می زند. پسر چشمهایش را بسته است.

 

پسر : فردا شب می آیی؟

زن : نه.

پسر: فردا پدر هم می آید.

زن : خوبه..

پسر : فکر می کنی دخترش را هم بیاورد؟

زن : شاید..

پسر : حرفش را نمی زنم.. با من حرف بزن.

زن : من حالم خوب نیست. سرم درد می کند.

 

پسر را از وان بیرون می آورد. سرش را خشک می کند. پسر را روی تختش می گذارد.

پسر : تا مادر نیامده نرو..

زن : می روم کتابم را بیاورم.

پسر : پدر می گوید بروم با آنها زندگی کنم.

زن با کتاب بر می گردد. روی صندلی کنار تخت می نشیند.

زن : شنیدی... پدر می گفت که آنها برای نوزاد یک پرستار حرفه ای گرفته اند که می تواند کارهای من را هم بکند.

زن کتاب را باز می کند.

پسر : اگر من بروم تو چکار می کنی؟.. باید بروی؟... پرستار قبلی می گفت بازار کار هم خراب است. کلی از فیلیپینیها را انداخته اند بیرون.. تازه تو که ...

زن: بهتر نیست بخوابی.

پسر : بعضی وقتها فکر می کنم.. پیش پدر بهتر است.. می دانی..

زن چراغ را خاموش می کند. دستش را زیر لحاف پسر می برد. پسر چشمهایش را می بندد و نفس عمیق می کشد.

 

پی نوشت : این داستان قبلا اینجا بود ولی نمی دانم چرا پاک شده بود.. حالا به سلامتی دوباره خودش برگشته..