در که زد ژاکت پوشیدم روی لباس خواب و در را باز کردم. گفت که برای تعمیر کولر ها آمده است.
گفتم: الان که کسی کولر روشن نمی کند.
گفت : برای همین الان بهترین موقع است.
نفهمیدم. وسایلش را آورد تو. رفتم دستشویی. موهایم را شانه کردم. دندانهایم را شستم. لباسم را عوض کردم و عطر زدم. داشت پیچهای کولر را باز می کرد.نوشته های خالکوبی شده روی دستش را سعی کردم بخوانم .
گفت: معذرت می خواهم.خانه سرد شد. پنجره ها باید دو ساعتی باز باشند.
گفتم: من مشکلی ندارم.
گفتم : موش از این سوراخ به این کوچکی رد می شود.
سوراخ تهویه آشپزخانه را نشانش دادم. سرش را بلند کرد. زنجیر دورگردنش را توی یقه لباسش کرد.
گفت : شاید.. موش دیده اید؟
گفتم : بله... دیروز عصر.. شب اصلا نخوابیدم .. صداش می آمد.. چیزی را می جوید..
گفت : به دفتر ساختمان گفتید.
گفتم : بله.. دوتا تله که چسب دارد.. نمی دانم شما چی بهش می گویید.. از این ها که سیاه است..
گفت : تله چسب.
گفتم : همان.. آوردند.. گذاشتد.. کنار اتاق.. ولی فکر می کنید موش برود رویشان
گفت : آره.. می رود...
گفتم : من از موش خیلی می ترسم.. من دیشب اصلا نخوابیده ام.. حس کردم دارد می آید روی تخت.. تا صبح چراغ را خاموش نکردم ...فکر نمی کنم امروز بتوانم بروم سرکار...
گفت : تنها زندگی می کنید؟
گفتم : بله... قهوه می خوری؟
گفت : آره.. می توانم اینجا سیگار بکشم.
گفتم : حتما.. |