در پیاده رو

سگ گرمش است... زبانش بیرون است.. زن هم گرمش است.
من گرمم است... نمی دانم چه می شود.
هفته دیگر این موقع در هواپیما هستم. بسمت ایران.
دلم آنقدر تنگ تهران که نمی خواهم بروم. جدی می گویم. رفتن یعنی دو هوایی شدن. یغنی خیابان ها.
این حس موقت بودن چرا دست از سر من بر نمی دارد. لیوانی نمی خرم که می خواهم برگردم.
سگی به تیر برق شاشید.
خیلی گرم است