شبی در خانه آلیس با موهای طلایی

 

 

 

مرد صاحب بار گیلاس مارگاریتا را روی پیشخوان سراند و چیزی می گوید. مرد گیلاس را برمی دارد و اسکناس ده دلاری را روی پیشخوان می گذارد. زن موهای طلایی را پشت گوش می زند  و به مرد نگاه می کند. استکان کوچک را بالامی برد.

 

 زن :به سلامتی

مرد: به سلامتی

 

زن استکان خالی را روی میز می کوبد و لیمو را در دهن می گذارد. مرد با انگشت یخ را داخل گیلاس مارگاریتا می چرخاند.

 

زن: اولین بارت است اینجا می آیی؟

مرد: نه.. ولی همیشه بالا می نشستم... قسمت رستوران.

زن: خیلی زشت است آدم به سلامتی بگوید و لب هم به گیلاسش نزند.

مرد: متاسفم.. من نمی دانستم..

زن: معلومه.. مهم نیست..

زن با ناخنهای بلند روی پیشخوان می زند.

زن : دی.. یکی دیگر.. آخریش است.

دی : آلیس.. با ماشین خودت که نیامدی؟

زن: نه.. با تاکسی.. به سلامتی

 

مرد هم گیلاس را بالامی برد. و کمی می نوشد.

 

زن : ناراحتی؟

مرد: زنم.. امشب می رود.. الان زدم بیرون که نبینم چمدان می بنند.

دی : تکراری بود.. یک تازه اش را بگو یک آبجو مهمان من.

زن و مرد می خندند.

زن: بخور به سلامتی  آزادی.. مجردی.

مرد: به سلامتی آزادی

 

زن صندلش را در می آورد. صندل طلایی روی زمین می افتد.زن پای بدون کفش را در هوا تاب می دهد.

 

زن : حالا مشکلتان چی هست؟

مرد: همه چیز.

زن: لابد دوست پسرهم گرفته.

مرد: نه.. زن نجیبی است.

زن  می خندد.

زن: می خورم به سلامتی نجابت. حالا مال کجا هستی؟

مرد: لبنان

زن : پس مسلمانی؟

مرد: آره..

زن: زود یادت می رود. باور کن. ماه اول سخت است.

مرد: می دانم. خیلی چیزها سر دو ماه از یادم رفته است.

زن : سرت را باید گرم کنی.. با کار.. با ورزش.. با تکیلا ..

و می خندد.

زن : کار که می کنی؟

مرد: آره.. همین دانشگاه مریلند.. دانشجوی دکترا هستم.

زن : خوبه.. من هم کالج درس می خونم.. و کار هم می کنم..

مرد: خیلی خوبه

زن: آره.. می خواهم دستیاردکتربشوم.

زن با ناخنهای بلند موها را شانه می کند. صلیب طلایی بین سینه های زن مدفون شده است. زن با زنجیر گردنش بازی می کند. صلیب روی لباس زن می افتد. 

 

زن : می خواهی برویم بیرون سیگار بکشیم. توی این بار کوفتی  سیگار کشیدن ممنوع شده است.

مرد: من سیگار نمی کشم.

زن:پس بیا بیرون من را همراهی کن.

مرد: نه .. فکر می کنم بروم خانه . شاید راضییش کردم که نرود.

زن: باشه ... پس من را هم تا ایستگاه مترو می رسانی؟

مرد: ...خوب... باشد..الان مگر قطار هست؟

 زن : آره هست.. دی ..دی.. من دارم می روم.

دی : شب بخیر..خوش بگذرد.

 

زن پای برهنه را روی زمین می کشد و با پا دنبال صندل می گردد. مرد صندل را  جلوی پای زن می گذارد.