" در زندگی زخمهای هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد "
سر دو سه تا از زخمهام باز شده است. یکی را خودم باز کردم . مرتب هم انگولکش می کنم. یکی را او باز کرده. مرتب هم انگولکش می کند. یکی هم است که قدرتی خدا هفته به هفت روز سرش باز است. زخمها بو می دهند. قدیمی هستند. درمان ندارند. درد می کنند.
سعی می کنم لبخند بزنم. این زخمها بوده اند. چند سالی هست که هستند. حضورشان ولی عادی نمی شود. به اندازه روز اول درد می کنند. خیلی درد می کنند. ولی چون بیمه ندارم به زخمهایم لبخند می زنم . دوا گلی. مرلو .تف می زنم. فقط یک چیز را نمی فهمم. من چرا خودم را زخمی می کنم! ؟ |