بفرمایید آقای ر.ق  یا قبیله ای بنام سی د (‌به کسر) را دیوا

 

 

(۲)

 

قبیله سی د (‌به کسر) را دیوا در شمال غربی گینه در نزدیکی شهر بوکه (Boké) زندگی می کنند. رییس قبیله سی گوا تو ویت سینیور در دانشگاه کیپ تاون درس خوانده است. سی گوا تو ویت سینیور مطالعات گسترده ای در زمینه تلاش بی وقفه بشریت - دانشمندان - برای کشف دارو های ضد بیماری و افزایش دهنده طول عمرانسان داشته است . در دانشگاه درسهای زیادی تدریس می شده اند که مفصلن در مورد ازدیاد بی رویه جمعیت و عواقب آن می نالیدند. بیکاری ٬ محدود بودن منابع ٬ بالا رفتن آمار جرم٬ جنگ و هزار درد دیگر که اگر اکثر آدمها ٬ مثل آدم می مردند٬ شاید اینجور نمی شد. پدرش - سوا تو وینتا - دوست داشت که او مرد فهمیده ای باشد یا حداقل مثل اجدادشان آدم خوار - کانیبالیست -  نباشد.

 (یک توضیح کوتاه در مورد اجداد :‌بعد از حکم ملکه اسپانیا در مورد مبارزه با کانیبالیسم ٬مخصوصن در بین انسانها٬ اجداد سوا تو وینتا حسابی به درد سر افتادند. ملکه ایزابلا دستور داد  هرکس را که آدم بخورد بکشند. روش بسیارلطیفی بود برای مبارزه با یک کار غیر لطیف. به هر حال اجداد آدمخوار حسابی از عملکرد خودشان شرمنده شدند و سعی کردند که رفتار مناسب تری داشته باشند. )

پدر سی گوا تو ویت سینیور همیشه دوست داشت پسرش کفش بپوشد. هر وقت گرسنه شد  دنبال غذا نرود ٬ بلکه همیشه  دنبال غذا برود و مرتب غذا را انبار کند و حسابی چاق بشود  و حداقل دو بچه فهمیده داشته باشد. او می خواست سیر تکاملی بشری ( Evolution) را در سه نسل با زور بچپاند. از جد آدمخوار با دماغ سوراخ شده تا یک جنتلمن رنگیین پوست با کراوات زرد.

سی گوا تو ویت سینیور در سفرش به پکن پاک دیوانه شد. چرا ملتی که از زور بی غذایی هر چیزی - از خزه تا کرم - را می خورند ٬ همدیگر را نمی خورند ! ؟ روش بهتری است. از یک طرف این همه آدم در خیابان نمی لولند و از طرف دیگر هم آدم گرسنه نمی ماند. فکرش را بکن . منبع غذایی در خیابان راه می رود. یک یخچال یا یک گاوداری بزرگ. خیلی فکر کرد. احتمالن اگر شما این روز ها ٬ سی گوا تو ویت سینیور را در یک مهمانی کوچک قبیله ای در حال رقص سنتی ببینید ٬ نخواهید فهمید که او چقدر فکر کرده است. او به این فکر کرده است که باید به کمک کره زمین بشتابد. فهمیده است که انسان شدیدن در برابر حیوانات دیگر مصونیت پیدا کرده است . دیگر هیچ شکارچی طبیعی ندارد و شوخی شوخی از هرم غذایی خارج شده است. زنده باد تفنگ ! سالی یکبار یکنفر را خرسی یا شیری می خورد. معمولن هم اتفاق به این سادگی ها نیست. انسان زبان بسته و عاشق طبیعت می خواسته است که توله خرس را با چیبس پنیری تغذیه کند - زن انسان مظلوم هم چلیک چلیک عکس می گرفته - که مادر خرس ناراحت شده و زده دمار از روزگار انسان مهربان در آورده است. البته حتمن ظرف سه روز خرس مادربه جرم هاری بوسیله جنگل بانان غیور کشته شده است و الان در موزه اوهایو -بصورت خشک شده  -به بازدیدکنندگان تبیلغ چیبس پنیر نشان می دهد. همین انسان مهربان  در برابر بیماری با دارو و در برابر بلایای طبیعی با بتون مصونیت پیدا کرده است. همینطور می شود که میانگین طول عمر انسان روز بروز بالاتر می رود و جمعیتش هم مرتب بیشتر می شود. و بوم!

 

روزی سی گوا تو ویت سینیور در حیاط دانشگاه با دو دست آمریکایی و فرانسوی اش نشسته بود تا تکالیف دانشگاهیشان را بنویسند. تکلیف یک مقاله تحقیقی بود در مورد جنگهای قرن بیست و بیست و یک  که محدود شده بود به جنگهای روی کره زمین . خیلی جنگ بود.  جنگ جهانی دوم ٬ ویتنام ٬ جنگ جهانی اول ٬ دومین جنگ ژاپن و چین  ٬ دومین جنگ کنگو و برو تا آخر. پر از رقمهای دهن پر کن در مورد کشته ها. شصت و دو میلیون ٬ دو میلیون و سیصد ٬ پانزده میلیون ٬ بیست میلیون ٬سه میلیون و هشتصد و برو تا آخر. دختر فرانسوی حسابی احساساتی شد. گفت :‌چقدر انسان رذل و احمق است. آخر چرا جنگ ؟ ‌موقع گفتن این جمله تکراری اشکی هم گوشه چشمش برق زد. پسر آمریکایی در حالی که سعی می کرد نوک خودکارش را که موم زرد گوش به آن چسبیده بود ٬با  شلوار جینش پاک کند ٬ گفت :‌" امیلی ٬ اگر همین جنگهای تخمی نبود ٬ الان انقدر آدم کره زمین را برداشته بود که مجبور بودیم همدیگر را بخوریم . "

  سی گوا تو ویت سینیور به این جمله فکر کرد. همزمان به جمله " پیشگیری بهتر از درمان هست " ٬ هم فکر کرد که روی قوطی کاندوم اهدایی از طرف سازمان مبارزه با اچ.آی.وی ٬نوشته شده بود. یک جنگ سادۀ خودمانی  کلی دلار هزینه دارد. آلودگی هوا و زمین هم دارد. کلی هم آشغال غیر قابل بازیافت تولید می کند. از همه مهمتر اینکه ٬مرده های جنگ آنجور که دلشان می خواسته است ٬ نمرده اند. بعضی از آنها حتی زندگی درست و حسابی هم نکرده اند. پسر بچه هفت ساله مرده چیزی از زندگی نمی داند. در قبیله اجدادی سی گوا تو ویت سینیور رسم بر این است که آدمها را فردای سالروز تولد چهل سالگیشان - اگر خودشان بدلیل دیگری نمرده بودند - می خورند. خیلی آرام و بی سر و صدا. انسان چهل ساله آنقدر فهمیده است که بفهمد وقت رفتن است. خودش را خوب می شورد. در صورت لزوم موهای زاید را هم می تراشد. یک معجون خوشمزه با طعم زعفران و عسل می نوشد. این معجون او را بیهوش می کند. سپس یک نفر آرام خرخره اش را فشار می دهد. بدون اینکه خیلی دست و پا بزند و یا حتی چشمهایش را باز کند. چند بار مثل ماهی دهنش را باز و بسته می کند و خداحافظ شما ! به همین سادگی ! همه تلاشی که فرد برای مبارزه با مرگ می کند ٬ موقعی است که می خواهد بر اثر داروی بیهوشی خوابش نبرد. او می داند وقتی خوابید همه چیز تمام است. او می رقصد . بالا و پایین می پرد. حرف می زند. و تا آنجا که می تواند از دقایق آخر لذت می برد. دیگران هم به او کمک می کنند. طبل می زنند. آواز می خوانند. ولی او به هر حال می خوابد. این روش از نظر سی گوا تو ویت سینیور خیلی بهتر از جنگ یا هر کوفت و زهر مار دیگر است. او این روش را برای مجلس کشورش بعنوان یک طرح مطرح خواهد کرد. در اوج ناباوری و مخالفت مجامع بشر دوست بین المللی طرح تصویب خواهد شد.

 

(۳)